پارت سی و نهم :
***
نور آفتاب از لا به لای پردهی حریر روی قالی خوشرنگ سالن افتاده بود و استکانهای چای رنگ سرخشان زیر نور میدرخشید. ساره و ترمه مشغول پاک کردن سبزی بودند و نینای در آشپزخانه، شامی سرخ میکرد. ساره نگاهی گذرا به ترمه انداخت، برگهای تربچه را جدا کرد و با صدایی آهسته گفت:
- میگم ترمه... تو از نینای بدت میاد؟
ترمه یکهای خورد و نگاهش را بالا گرفت. سرش را به طرفین تکان داد و لب
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
میم
1فکر کنم شناختنش،یه دختر شمالی،به لطف کمیل عکسشم دارن،آخر سر رایمونم به باد میده 😠🥺
۱ سال پیشمیم
2حالا بیرون رفتی حداقل مثل آدم لباس می پوشیدی،مگه تو همون روستا هم ندیده بودی از این جونورا😮😔
۱ سال پیشنفسم
2خدا.نینای چقدر ساده س..چراب حرف ساره گوش نکرد...گیر ساواک افتاد بدبخت شد😔
۵ سال پیشM
2اگه بفهمن نینای فراریه که سریع انتقالش میدن دست ساواک!!!! اخه براچی بیرون رفت اونم تو تهران به اون بزرگی😑
۵ سال پیشآیناز
3وای چرا رفت بیرون 🥺🥺🥺🥺
۵ سال پیشS...
3ایششش دردسر پشت دردسر... دو دقیقه بشین خونه دیگه بچه الان بیرون رفتنت با اون سر و وضع چی بود؟😑😂
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0چرا انقدر دردسر درست میکنی دختر وقتی میگن جایی نرو گوش کن چقدر سرتقی تو.ممنون از رمان خوبت نگار جون قلمت مانا عزیزم ❤❤🌹🌹