پارت سی و هفتم :

 لحظاتی بعد، رایمون آماده‌ی رفتن بود. پاشنه‌ی کفشش را بالا کشید و کمر راست کرد که نینای را کنار خودش دید. سینی استیل که کاسه‌ی چینی پر از آب و قرآن داخلش بود را در دست داشت و متبسم نگاهش می‌کرد. گونه‌های سرخ و سفید دخترک به خاطر لبخند برجسته‌تر شده بود و نگاهش می‌درخشید. اخم کمرنگی بر پیشانی انداخت و لب زد:
- برگرد توو، نیازی نیست!
نینای لب برچید و گفت:
- چرا؟ داری میری سفر خب!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    خیلی راحت روستاشون پیدا کرد،نیاز به این شیطنتا نیست دختر قبلا دلشو بردی رفته❤️

    ۱ سال پیش
  • هدی

    0

    خییییییلی مشتاقم بقیه رمان رو بخونم❤❤❤❤

    ۱ سال پیش
  • Mari

    0

    بنظرم رایمون خیلی مراقب خودشه و امکانش کمه ک مامورا دنبالش برن

    ۵ سال پیش
  • M

    1

    نکنه رایمون رو تو روستا دستگیر کنن ازین طرفم نینای تو تهران گیر ساواک بیوفته!!!!

    ۵ سال پیش
  • آیناز

    2

    نکنه وقتی رایمون روستا هست مأمور هم بفرستن روستا بعد مامور رایمون رو تعقیب کنه برسه به نینای🥺🥺🥺🥺

    ۵ سال پیش
  • آیناز

    2

    نینای هم خوب شیطنت می کنه 😂 کاش زودتر رایمون برگرده استرس دارم

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️