پارت سی و ششم :

 کمیل را که بردند، اتابک وارد اتاق شد. تمام مدت حرف‌هایشان را شنیده بود و متفکرانه سیگار کنج لبش را دود می‌کرد. عکس نینای را از روی میز برداشت و به چشم‌های درشت و خاکستری‌اش خیره شد. تای ابرو بالا انداخت و لب باز کرد:
- ‌فرض رو بر این می‌گیریم که این پسر حقیقت رو گفته باشه! اونوقت اگر اهالی ده با خبر بشن که نینای راهی تهران شده؛ برای ما بد می‌شه! 
مرد مأمور ابرو در هم کشید و نامفهوÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    چه زودم از نینای خبر گیرشون میاد،اگه تو روستا ماموره متوجه رایمون بشه،البته پیداشون کنن دستگیر نمی کن،منتظر می شینن تا حاجی پیدا بشه 😔

    ۱ سال پیش
  • هدی

    1

    عالیه رمان خیلی خوب داره پیش میره😍

    ۱ سال پیش
  • M

    1

    نکنه ساواک نینای رو در نبود رایمون دستگیر کنن ! شاید بخاطر همین نینای دلشوره داره

    ۵ سال پیش
  • آیناز

    3

    وای نینای دلش شور میزنه کاش اتفاق بدی نیفته

    ۵ سال پیش
  • S...

    3

    حالا که نینای دلش شور میزنه قطعا یه اتفاقی میوفته🥲😂

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️