پارت سی و ششم :
کمیل را که بردند، اتابک وارد اتاق شد. تمام مدت حرفهایشان را شنیده بود و متفکرانه سیگار کنج لبش را دود میکرد. عکس نینای را از روی میز برداشت و به چشمهای درشت و خاکستریاش خیره شد. تای ابرو بالا انداخت و لب باز کرد:
- فرض رو بر این میگیریم که این پسر حقیقت رو گفته باشه! اونوقت اگر اهالی ده با خبر بشن که نینای راهی تهران شده؛ برای ما بد میشه!
مرد مأمور ابرو در هم کشید و نامفهوÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

میم
1چه زودم از نینای خبر گیرشون میاد،اگه تو روستا ماموره متوجه رایمون بشه،البته پیداشون کنن دستگیر نمی کن،منتظر می شینن تا حاجی پیدا بشه 😔