پارت سی و پنجم :
خیابانهای شهر شلوغ و پر ازدحام بود. مغازهها کنار یکدیگر صف کشیده و هرکس مشغول خرید چیزی بود. صدای گریهی بچهای که پشت ویترین مغازه ایستاده بود و از مادرش طلب خوراکی میکرد. بوی نان تازه و کباب داغ، عطر میوه و سبزی و صدای روزنامهفروشی که کنار خیابان ایستاده در فضا پیچیده بود. نگاه کمیل هر جای خیابان و بین مردم میگشت و به دنبال گمشدهاش بود. از ترس امید و آدمهایش حرفی به کسی نزد
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
هدی
1عجب گیری افتاد😅 خدایا ما رو از نعمت تلفن همراه محروم نکن🥲
۱ سال پیشM
1امیدوارم هرچی زودتر کمیل ازاد بشه ! اما اگه نینای دست ساواک بیوفته چی!😱
۵ سال پیشزری
2عالی بود ولی پارتا رو طولانی تر و هرروز برازین ممنون میشیم
۵ سال پیشنفسم
1بیچاره کمیل....عالی بود.مرسی نگاری
۵ سال پیشآیناز
4بیچاره کمیل😔😔😔😭😭😭
۵ سال پیشمرضیه
3هر چه جلوتر می ره قشنگتر می شه. و غیرقابل پیش بینی. ممنون
۵ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگ | نویسنده رمان
سلام عزیزان، کامنتاتون برای این رمان خیلی کمه، خوشحال میشم بعد از خوندن این پارت نظراتتون رو کامنت بذارید. ممنون
۵ سال پیشفادیا
3سلام نگار جون من تازه این رمان رو خوندم واقعا عالیه مثل همیشه،اما یه خواهش دارم اینکه یا پارت ها رو طولانی کنید یا هر روز پارت بزارید واقعا طاقت نداریم بعد دو روز انتظار یه پارت به این کوتاهی مرسی گلم
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

میم
1اوه بی چاره کمیل ،بلایی سرش نیارن،امیدوارم آزادش کنن بعد فهمیدن حقیقت 😔🖤