پارت سوم :

کوتاه جواب دادم چون جانی برایم نمانده بود.
انگار که با حرفش روحم‌ را بیرون کشیدند و از من فقط جسمی خالی مانند یک حباب باقی مانده بود و هر لحظه امکان داشت بترکم.
از روی مبل بلند شدم و با دست‌هایی بی‌حس مانتویم را از کنارم برداشتم. صبح چه فکر می‌کردم و چه شد! چه‌قدر با ذوق و شوق آماده شده بودم... تمام جدال‌های مغزم و حرف‌های عرشیا، پنج دقیقه هم طول نکشید.
در عرض پنج دقیقه همه چیز تمام شد...
عرشیا من را نمی‌شناخت؛ من مانند کف دستم او را از بر بودم و اما او هیچ از من نمی‌دانست. همین لحظه‌های آخر از چشمانش خواندم... انتظار داشت گریه و التماس کنم... این هم نشد، حداقل قطره اشکی!
از دوست داشتنم آگاه بود؛ مطمئن بودم... آدم عاشق را از دور هم می‌توان شناخت. خنده‌هایش طعم و بوی دیگری دارد، شوق و ذوق چشمانش، رنگ دیگریست.
شبیه به یک کتاب باز است که می‌توانی راحت بخوانی‌اش و نمی‌تواند هیچ چیزی را پنهان کند.
عرشیا متوجه شده بود که حال من هیچ خوب نیست و خودم را کنترل می‌کنم ولی همین ظاهر آرام دلخوشی ام بود. بی‌تفاوت بودن در لحظاتی که تمام حس‌ها یک مرتبه به سمتت هجوم می‌آورند، سخت‌ترین کار دنیاست.
شال را مرتب سرم کردم و کیف را برداشتم و به سمت در رفتم.
قدم اول را که برداشتم، صدای عرشیا را شنیدم: وایسا می‌رسونمت!
کاش نمی‌رساند...
تنها ماندن در آن لحظات، کوچکترین خواسته من بود.
تمام مقاومتم را فدای این تنها بودن نکردم و ایستادم تا کارش را انجام دهد و بیاید. دلم می‌خواست دست به قلبم ببرم و آرام ماساژش دهم تا بلکه دردش کم شود.
انگار چاقویی در آن فرو کرده بودند و همان جا مانده بود و یکی آن را می‌چرخاند و زخمی‌ترش می‌کرد‌.
روی کنسول کنار در چشمم به برگه‌هایی خورد...
حالم آن‌قدری خوب نبود که توجه زیادی به خرج بدهم اما در همان حدی که دیدم سند خانه‌ای در یک محله متوسط بود.
شاید کس دیگری قلبش را تصاحب کرده بود که من را پس زد. من تعهد داشتم او که نداشت؛ می‌توانست به راحتی عاشق شود. عاشق نبود که پایبندم باشد... یک حلقه بدون حس هیچ وقت وفاداری نمی‌آورد.
هوای خانه زیادی خفقان آور بود...
دستگیره در را گرفتم که بازش کنم ولی دستم حس نداشت و با نیرویی بیشتر از آن که لازم بود، بالاخره بازش کردم.
موج هوای تازه و عطر یاس در مشامم پیچید و کمی حالم بهتر شد‌.
قطره اشکی از لای پلکم به روی صورتم راه پیدا کرد و بیچاره‌تر از همیشه، تند روی آن دست کشیدم.
صدای باز شدن در از پشت سرم، باعث شد فقط یک لحظه برگردم و عرشیا را نگاه کنم. اخم‌هایش در هم بود و تیشرت دیگری بر تن داشت...
لباسش را سیاه کرد... مانند احساسش، مانند شخصیتش!
تیشرت سیاه رنگ و شلوار زاپ دار سیاهش داشت به من می‌فهماند که برای کشتن قلب من و احساس نداشته خودش عزا گرفته بود. برگشتم و به سمت ماشینش رفتم و نشستم چون کمی بیشتر می‌ماندم قطعا به سمتش می‌رفتم و در آغوشش می‌گرفتم. جای زخم قلبم درد می‌کرد اما باز هم با او التیام می‌یافت‌‌.
سوار ماشین که شد، نگاهش را احساس کردم اما عمرش کم بود. شاید یک ثانیه... نفس عمیق پشتش نشان داد که از حال بدم خبر داشت. حرکاتش مانند قبل محکم نبودند و دست‌هایش سست و آرام کارها را پیش می‌بردند. همین حرکات آرامش روی اعصابم بودند و کم کم داشتند کلافه‌ام می‌کردند.
بالاخره ماشین را روشن کرد و از حیاط بیرون برد. فکر این خانه را هم باید از سرم بیرون می‌کردم... دیگر اینجا جایی برای من نبود حتی اگر خانواده‌ها اصرار می‌کردند و من مطمئن بودم که اصرار می‌کنند. دلم نمی‌خواست حضوری به کسی قضیه جدایی‌مان را بگویم اما می‌آمدند و دوباره من را با عرشیا رو به رو می‌کردند.
یاد پنج ماه پیش افتادم؛ همان روزی که در اتاقم نشسته بودم و مادر عرشیا، لیلا خانم آمده بود و غیر مستقیم در مورد من و عرشیا به مامان گفت. همان جمله کاش «سروه عروسم بشه» کیلو کیلو قند در دل منی آب کرد که در تمام این چند سال آشنایی با خانواده آن‌ها، حس‌هایی به عرشیا داشتم.
همان روزهای اول نوجوانی بود؛ در همان سنی که احساسات بیشتر خودشان را نشان می‌دادند. هفده سال داشتم و عرشیا خواننده‌ای که همه جا آوازه‌اش پیچیده بود. کم می‌دیدمش، شاید ماهی یک‌بار و زیاد زیادش به لطف مناسبت‌ها ماهی دو بار! به همان راضی بودم و در دل خودم رویا می‌ساختم.
به فاصله یک هفته بعدش بابا به خانه که آمد، متوجه زیر زیرکی حرف زدن‌هایشان با مامان شدم. هر دو خوشحال بودند... حدس می‌زدم چه شده اما تا نشنیدم مطمئن نشدم. مامان و بابا خانواده عرشیا را دوست داشتند و عرشیا را بیشتر! کسی نبود دوستش نداشته باشد... اخلاقی مردانه داشت و پای صحبت که با مردها می‌نشست، آن‌قدر زیبا و محکم صحبت می‌کرد که همه شیفته آن همه اطلاعاتش می‌شدند.
خواستگاری که آمدند، از به وجود آمدن عشق بعد از نامزدی گفتند. می‌دانستم عرشیا حسی به من ندارد اما خودم دوستش داشتم و فقط سر پایین انداختم و حرف‌هایشان را تایید کردم. این پنج ماه بیشتر دیدمش، خیلی جاها پشتم ایستاد و حمایتم کرد و من روز به روز عاشق تر شدم. همه چیز را جور می‌دیدم اما امروز...
امروز انگار زلزله‌ای صد ریشتری آمد و قلب و احساسم را ویران کرد.
اشک‌هایم را به سختی کنترل کرده بودم؛ هر لحظه امکان داشت کاسه چشمم لبریز شود و بریزند. تنها دلخوشی‌ام همان فاصله کم با خانه بود... از تمام مقاومتم داشتم استفاده می‌کردم و قطعا امروز سخت‌ترین روز زندگی‌ام بود.
- می‌دونم برات سخته...
پوزخندی زدم و دلم ریخت؛ حالم از خودم به هم می‌خورد و از او بیشتر! نباید می‌فهمید و حالا که فهمیده بود نباید به رویم می‌آورد.
بزاقم را فرو دادم و لرزش صدایم را به هر سختی که بود کنترل کردم. سری به طرفین تکان دادم.
- سخت نیست!...
احمقانه‌ترین جمله‌هایم را پشت سر هم چیدم.
- رابطه من و تو و این نامزدی فرق داشت و معلوم نبود به عشق ختم بشه یا نه! احتمالش می‌رفت جدا بشیم. فرصتی که دادن کافی بود و الان این تصمیمیه که دوتامون موافقشیم.
کاش عرشیا نبود و محکم یکی در دهان خودم می‌کوبیدم و خفه می‌کردم این جاهلی را که نه راه قلب را می‌رفت و نه راه منطق را و با کله شقی راه خودش را در پیش گرفته بود.
حتی برای یک ثانیه هم نگاهش نمی‌کردم؛ چشم‌های من از خودم احمق‌تر بودند و زود حالم را لو می‌دادند.
- دیگه هم رو نمی‌بینیم...
ظالم‌تر از همیشه بغض را قورت دادم.
- این‌طوری بهتره تا همه در موردمون حرف نزنن و نگاهشون رومون نباشه.
داشتم با خودم چه می‌کردم؟ او یک چاقو را زده بود و باقی را خودم می‌زدم. همان چاقو را در دستم گرفته بودم و داشتم قلبم را تکه پاره می‌کردم. مغزم فرمان می‌داد فقط خفه شوم و قلبم فریاد می‌کشید حرف‌هایش را بزنم اما من هر دویشان را خفه کرده بودم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Hesel

    2

    آفرین چه دختر مقاومی

    ۵ سال پیش
  • روزی جون

    8

    عکس پسره رو ندوست لطفاً عوضش کنید

    ۵ سال پیش
  • تینا

    18

    از این دختر. خوشمان امد! من بودم بد سیلی می خوابوندم زیر گوشش! 🤣 والا ولی خوشم. اومد التماس نکرد یا گریه نکرد افرررین سروووه!

    ۵ سال پیش
  • آرو

    12

    اتفاقا خوب گفت برای ترمیم قلب و غروری که شکست اون جمله ای که گفت الان تصمیم دوتامونه)جدایی)..

    ۵ سال پیش
  • ایسو

    14

    از اول رمان ک دارن از هم جدا میشن معلومه موضوعش کاملن متفاوته و جریانات زیادی تو راه هست

    ۵ سال پیش
  • مانیا

    14

    فک کنم اولین رمان خانم امنه ابدار هست ک غم انگیزه من هر کدوم از رمان ایشونو خوندم طنز بود

    ۵ سال پیش
  • یامین

    15

    واقعن خیلی دختر خود ساخته ای هست ک میتونه گریه و بغض هاشو نگهداره برا خلوتش

    ۵ سال پیش
  • تینا

    13

    سروه گناه دار 😭ولی عرشیا شاید سببی دارد که می خواد از هم جدا شوند

    ۵ سال پیش
  • ---

    37

    چه دختر به خود مسلطی

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️