پارت سی و چهارم :

بی‌بی‌جان رو به رایمون با سر اشاره کرد و گفت:
- بیا دیگه مادر... چرا وایسادی؟ خودم برم نون بگیرم؟
رایمون آب دهانش را فرو برد و ناچار با قدم‌هایی سست از پله پایین رفت. نگاه درمانده‌اش را به صورت تکیده و چشم‌های چین‌خورده‌ی بی‌بی‌جان انداخت و او لب‌های باریک و کشیده‌اش را از هم باز کرد:
- برو مادر... برو تا من با عروس خوشگلت بیشتر آشنا بشم.
سکه‌ها را کف دست رایمون گذاشت و بیâ€

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    ترمه کم بود فقط،مگه نمی دونه با دوتا پسر همخونست اومده کجای دلش بذاردش 🤭😮

    ۱ سال پیش
  • M

    1

    نینای خواهر شوهر پیدا کرد خدا بخیر کنه😂

    ۵ سال پیش
  • S...

    3

    بلا چیه آقا رایمون؟؟ از خدات باشه نینای نامزدت شه😁😂😍

    ۵ سال پیش
  • آیناز

    3

    عالی بود ممنون

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️