پارت سی و چهارم :
بیبیجان رو به رایمون با سر اشاره کرد و گفت:
- بیا دیگه مادر... چرا وایسادی؟ خودم برم نون بگیرم؟
رایمون آب دهانش را فرو برد و ناچار با قدمهایی سست از پله پایین رفت. نگاه درماندهاش را به صورت تکیده و چشمهای چینخوردهی بیبیجان انداخت و او لبهای باریک و کشیدهاش را از هم باز کرد:
- برو مادر... برو تا من با عروس خوشگلت بیشتر آشنا بشم.
سکهها را کف دست رایمون گذاشت و بیâ€
لطفا صبر کنید...

میم
1ترمه کم بود فقط،مگه نمی دونه با دوتا پسر همخونست اومده کجای دلش بذاردش 🤭😮