پارت هشتاد و دوم :
شرح: بالشی آورد و کمی آن طرفتر، وسط سالن و روی قالی دراز کشید. دلش برای نیما میسوخت و عذاب وجدان داشت. خودش را باعث تمام سختیهای این روزهای نیما میدانست. پلکهایش رفته رفته گرم شد و خوابش برد.
ساعتی بعد نیما روی کاناپه جا به جا شد و پلک باز کرد. نگاه گنگی به اطراف انداخت و یادش آمد برای تحویل سال پیش ستاره آمده بود. با یادآوری موقعیتش فورا روی کاناپه نشست و ستاره را وسط سالن
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
یگانه
4مثل همیشه عالی❤
۵ سال پیشمعصومه
5نویسنده ی عزیز لطفا هر چه زود تر پارت بعدی رو بزارین😍🥰🙏🏻 رمان توووون خیلیییی عاااالییی 🤩🤩🤩🤩🤤🥳
۵ سال پیشدخترام دنیای منن
11هیچوقت در رسیدن ب آنچه که از ته دل میخواهی تسلیم نشو 🙏 چ خوبه که نیما ستاره رو درک میکنه آفرین بهش 👏👏 ستاره هم خیلی خوب داره با دلش راه میاد ب اونم آفرین👏👏👏♥️
۵ سال پیشزینب
6نویسنده جان آخررمانتون غمگین نباشه این وسط نیماگناه داره که عاشق ستاره هست گوهرباباش می خوان ازهم جداشون کنن
۵ سال پیشدختر کوهستان
11فک کنم رمان ادامه داریه حالاحالاهاهم سروکله رامین پیدانشه ولی پایان شب سیه سپید است هر بژید نویسنده خاصوعزیز 💫💫💫💫
۵ سال پیشBonjour
15آخی خیلی سخته طفلی نیما و ستاره😭😭😭امیدوارم آخر رمان خوش باش کلا پایان تلخ و باز حال نمیکنم گفته باشم نگار جان
۵ سال پیش
5اوخی🥺😍
۵ سال پیشبرو بابا
17نمی دونم چجوریه آخر همه ی رمانایی که خوندم شخصیت های اصلی از آدمای فرعی که باعث عذابشونن رو میبخشن !با اینکه هیچ ربطی به حال و هوای من نداره اما نمی دونم چرا همیشه بدیایی که کردن یادم میمونه !
۵ سال پیش؟
19الهی ذلیل شی ارمین
۵ سال پیش؟
20اشتب شد رامین😅
۵ سال پیش.
16الهی...کاش مشکل ستاره هر چه زود تر رفع بشه دلم پر پر شد براش💔😔😭
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الوین
0رمانی خوبی هست 👍