پارت بیست و هفتم :

بهرام تته پته داشت و حرفی نزده بود که یونس گوشی را گرفت و گفت:
- عه... الو سلام ساره خانوم! خوب هستین؟
ساره با ارتیاب لب باز کرد:
- سلام، ممنون. 
مرد جوانی با سکه به کیوسک زد و نگاه ساره سمتش چرخید. مرد با اشاره لب زد:
- زودتر خانوم!
ساره با اخم تندی نگاه از مرد گرفت و باز حواسش را به یونس داد که تند تند می‌گفت:
- ببینید ساره خانوم، این رایمون برداشته یه دختره رو آورده این‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    این ایمان خودش فراریه،روستا نمی تونه بره باهاش،اما حتما کمکش می کنه 💚

    ۱ سال پیش
  • میم

    1

    خب،خدارو شکر جای درستی اومده،ساره و پسرا کمکش می کنن💛

    ۱ سال پیش
  • دریا

    1

    هی دارع جذاب تر میشه همه چیع😁❤️

    ۵ سال پیش
  • من

    1

    جمع این سه تا دوستو دوست دارم یه جو فانی داده به رمان این وسط

    ۵ سال پیش
  • آیناز

    2

    آخ جون ساره کمکش میکنه

    ۵ سال پیش
  • نفسم

    2

    عالی بود نگاری..احسنت

    ۵ سال پیش
  • Mari

    2

    فک کنم اگه بفهمن ک نینای بره جونش در خطره نمیزارن وکمکش میکنن

    ۵ سال پیش
  • S...

    3

    ☹این ایمان معلومه خودش هم برای نینای دردسر داره چه برسه پیدا کردنش😫

    ۵ سال پیش
  • آیناز

    4

    وای توضیح دادنشون😂😂😂بدتر ساره رو گیج کردن😂

    ۵ سال پیش
  • R

    2

    به نظرتون ساره به نینای میکنه تا ایمان رو پیدا کنه و اون رسم مسخره بشکنه؟

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️