پارت بیست و ششم :

 رایمون هاج و واج نگاهش می‌کرد و پرسید:
- چی میگی؟ چی شده؟ آروم باش تو اصلا حالت خوب نیست! 
نینای بی‌توجه به رایمون، هولناک از تخت پایین آمد و خواست حرفی بزند که دلش ضعف رفت و پاهایش لرزید. درد در بدنش پیچید و بی‌حال لبه‌ی تخت نشست. نفس‌هایی کشدار و بی‌جان از گلویش بیرون می‌آمد و از فرط درماندگی اشک به چشم‌هایش دویده بود. درب اتاق باز شد و بهرام خواب‌آلود پلک بر هم می‌زد :
- چÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    خیلی شرایط سختی داره واعتماد سخته،یهو تو یه جای غریبه با سه تا آدم غریبه بهوش اومده😔

    ۱ سال پیش
  • دریا

    1

    الان میبینی از اون سه تا پسر دوتاشون عاشق نینای میشن حالا بیا درستش کن🤭😂

    ۵ سال پیش
  • JB

    1

    وا خب منم جای نینای بودم زخمی با سه تا پسر تو خونه تنها بودم همینقدر میترسیدم خدایی اصلا کار خوبی کرده رفته تو اتاق درو قفل کرده

    ۵ سال پیش
  • Razy

    3

    هرکی میگه با ورود رایمون و دوستاش جذابتر شده لایک کنه😜

    ۵ سال پیش
  • Mari

    3

    چقدم حساب میبره از ساره ک ایجوری بخاطر کار نکرده دسپاچه شده بود نمیتونس حرف بزنه😂😂

    ۵ سال پیش
  • S...

    3

    🥺باز خوبه دست چندتا آدم درست حسابی افتاده😕 وگرنه بدون *** دربه در می شد بچم☹

    ۵ سال پیش
  • آیناز

    3

    عالی بود اون جایی که بهرام گفت تنهام😂😂😂

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️