پارت بیست و هشتم :
پسرها به انتظار ساره هر کدام گوشهای نشسته بودند و با آمدنش از جا بلند شدند. رایمون پرسید:
- چی شد؟ چی میگه؟
ساره سمت چمدانش میرفت و نفسی بیرون داد و گفت:
- از روستاشون فرار کرده. زن ارباب بوده و ارباب میمیره. تو روستا رسم بوده که زن بعد از مرگ شوهرش با برادرشوهر ازدواج کنه که اینم به همین خاطر فرار کرده. میگه یه برادرشوهر دیگه تو تهران داره و پی اون اومده تا واسطه بشه این سنت اجØ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فخری
0نگار جون خسته نباشی ممنون بابت زحمتی که میکشی قلمت عالیه موفق باشی عزیزم ❤🌹🌹❤