پارت بیست و پنجم :

لحظه‌ای بعد، بهرام تماس را قطع کرد و گفت:
- شانس باهات بود؛ محمد گفت تا یه نیم ساعت دیگه میاد. 
رایمون هوفی کشید و زمزمه کرد:
- خداکنه چیزیش نشه تا اون موقع! 
همان دم، یونس با سر و صورتی خونین وارد سالن شد و بلافاصله دست‌هایش را بالا گرفت:
- نترسید، نترسید... چیزی نشده فقط چند تا زخمی و شهید جا به جا کردم!
رایمون نگاه بی‌تفاوتی انداخت و با نیمچه لبخندی گفت:
- نترسیدیم آق

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    0

    کاغذ گم شد،، *** از دست رفت و الان نینای هم ندونسته در خطر پیگیری ساواک هست😢

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    وای آدرسو گم کرد😑 خداقوت نگارجون خوب بود❤

    ۵ سال پیش
  • آنا

    1

    وای نکنه *** رو گم کرده😔

    ۵ سال پیش
  • آیناز

    1

    مرسی نگار جون عالیییییی بود

    ۵ سال پیش
  • تنها

    1

    عالی بود نگار جون مرسیییییییییی خسته نباشی

    ۵ سال پیش
  • نفس

    1

    عالی بود.نگاری

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️