پارت بیست و پنجم :
لحظهای بعد، بهرام تماس را قطع کرد و گفت:
- شانس باهات بود؛ محمد گفت تا یه نیم ساعت دیگه میاد.
رایمون هوفی کشید و زمزمه کرد:
- خداکنه چیزیش نشه تا اون موقع!
همان دم، یونس با سر و صورتی خونین وارد سالن شد و بلافاصله دستهایش را بالا گرفت:
- نترسید، نترسید... چیزی نشده فقط چند تا زخمی و شهید جا به جا کردم!
رایمون نگاه بیتفاوتی انداخت و با نیمچه لبخندی گفت:
- نترسیدیم آق
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

هدی
0کاغذ گم شد،، *** از دست رفت و الان نینای هم ندونسته در خطر پیگیری ساواک هست😢