پارت بیست :

زمین خوردم۔
تار می دیدم۔۔۔
نگاهم تار شده و سرگیجه داشتم۔
هولگه زمین خورد۔
دست هایم را از پشت گرفتند و به عقب کشیدند۔
خواستم تقلا کنم۔۔۔فریاد بزنم۔۔۔نفسم در نمی امد۔
هلگه ام را اسیر کردند۔
الیزایل به سمتشان حمله ور شد۔
فریادی زد ک کل سرباز ها زمین خوردند و میز و صندلی های چوبی به در و دیوار خوردند۔
بلند شدم و به سمت هولگه دویدم۔
اما حس کردم جانی در تن ندار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • بستنی گوگوری

    0

    واییی برگانممم

    ۱ سال پیش
  • Leily

    3

    پارتا خیلیییی خوب بووود مثل همیشه خفن و عالییییییی

    ۵ سال پیش
  • بهار

    5

    پشماممم چ خفن و ترسناک

    ۵ سال پیش
  • مرجان فریدی

    0

    بچه ها اگه کسی تو گپ نقد *** عضو نیست به آیدی ادمین فروش پیام بده ک ادتون کنیم

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️