پارت بیست و یک :

رعب و وحشت را میشد در بند بند وجود تک تکشان حس کرد۔
لبخند ترسناکی زدم:
-خون دخترم در رگ های فرزندانت جریان دارد۔۔۔برای همین جلوی تک تک مردم قربانیشان نمیکنم!
انگشت اشاره ام را ب سمت پادشاه گرفتم۔
-و تو خواهی سوخت۔۔۔
به اسمان زل زدم و فریاد زدم:
-نفرین من روانه  تو و خاندانت باد۔۔۔
نفرین من روانه فرزندان و ملکه ات باد۔۔۔
سرباز های بیشتری ب سمتم حمله ور شدند۔
پاÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    2

    واااااای عالی بود مرجان عزیزم فوق العاده بود مرسی ازت با اینکه کرونا گرفتی اما باز واسمون پارت مینویسی خیلی ممنون خدایی فوق العاده و غیرقابل پیش بینیه

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️