به طعم خون - VIP به قلم مرجان فریدی
پارت سوم :
اویسا ظرفا رو کفی میکنه میزارشون تو سینک کناری.
درحالی ک غرق افکارمم قاشق و چنگال و آب میکشیدم و با دستم مایغ ظرف شویی و میبرم.
ماهیتابه رو سیم میکشه
ماست خوری و آب میکشم.
-آویسا.
هندزفری و از گوشش درمیاره و نگاهم میکنه.
-ی..یادته کلاس چهارمو؟
گیج نگاهم کرد:
-من کلاس اول بودم؟
سر تکون دادم:
-اره اون دختر لوسه ویرجینیا؟
سر تکون داد:
-خب؟
خیره به لیوان گفتم:
-وقتی تو زمین بازی من و زدن...و مسخرم میکردن...
اویسا مایع ظرف شویی و به ضرب کنار سینک کوبید:
-اگه میخوای یاد اوری کنی ک وایسادم نگاهت کردم و ازت دفاع نکردم باید بگم من خیلی کوچیک بودم!
نفس عمیقی کشیدم و لیوان و تو جا لیوانی قرار دادم:
-نه...یادته یه مرده اومد کنارم...همه چرا ترسیدن و دوییدن رفتن؟ چیزی ازش یادته؟
اویسا متفکر گفت:
-خیلی یادم نیست...مرد سن بالا ک نبود...سنش زیاد نبود جوون بود...چهرش و یادم نیست فقط یادمه ترسیدیم ازش یه جوری بود...یادم نیست.
خیره به نیم رخش نگاه میکردم.
-هیچی ازش یادت نیست؟
متفکر دستاش و اب میکشید:
-نه فقط یادمه خیلی سفید پوست بود...اگه درست یادم باشه هوا افتابی بود پوستش انگار برق میزد...مثل آینه.
خندید:
-دقیق یادم نیست.
نیشخند زد:
-تو ده سالگیتم پسر خوشگلا روت کراش بودن!
با بهت نگاهش کردم ک دستاش و شست و رفت.
خیره به شیر آب زمزمه کردم:
-کراش؟
نیشخند زدم:
-هرکی هست الان باید بیشتر از سی سالش باشه.
دوتا ظرف باقی مونده رو آب کشیدم و تو جا ظرفی قرارشون دادم تا آبشون بره.
دستام و باحوله خشک کردم و از آشپزخونه خارج شدم.
عزیزخانوم و مامان روی مبل نشسته بودن.
مامان روزنامه دستش بود و با دقت دور قسمتایی ک میخواست و با ماژیک قرمز دایره میکشید.
-خونه پیدا نکردی؟
مامان خیره ب روزنامه گفت:
-یکی پیدا کردم منتهی کوچیکه ب نظرم میشه بهترش و پیدا کرد.
عزیزخانوم با ناراحتی درحالی ک شبکه هارو بالا پایین میکرد و موهای حنایی و کم پشتش و بافته بود یه سمت شونش گفت:
-خونه به این بزرگی چرا پولت و حروم میکنی؟
مامان نیم نگاهی ب عزیزخانوم انداخت:
-نمیشه مامان جان...ما مستقلیم...به علاوه اینجا شما ۴۰ ساله زندگی میکنید همه در و همسایه میشناسنتون...منتظرن دخترام برن بیرون تا شروع کنن ب حرف دراوردن...میخوام بریم وسط شهر یه اپارتمان اجاره کنیم تا ن کسی مارو بشناسه ن ما کسی و با ارامش زندگی کنیم
نگرانم نباش هی میایم سر میزنیم.
عزیزخانوم با لبای اویزون زمزمه کرد:
-باز کیمیا گذاشتن.
برگشتم و به تی وی زل زدم.
گیج زمزمه کردم:
-الان این دختره مثلا پیر شده؟
اویسا با خنده گفت:
-یه عینک گذاشته لباشم یکم سفید کردن شده کیمیا ۵۰ ساله.
ابروهام بالا پرید:
-چه گریمیه دیگه!
با خنده رو ب اویسا گفتم:
-خوبه گریمور اینا نرفته تو سریال گیم اف ترونز
مامان سرش و بلند کرد:
-سریال یوزارسیف و ک من دیدم با این ک مال ۲۰سال پیشه خیلی بهتر از اینه گریماش محشره مخصوصا گریم زلیخا.
نیشخند زدم:
-پس گریمور خفن دارن...منتهی حالش و ندارن.
اویسا با خنده رفت خم شد عینک عزیز خانوم و از رو میز برداشت و ب چشماش زد:
-الان من ۴۰ ساله شدم.
با خنده نگاهش کردم
جلوی در کلاس مغنغه ام و درست کردم.
موهام و پشت گوش زدم.
دستم و بالا بردم و چند ضربه کوچیک ب در زدم
اروم در و باز کردم.
اول چشمم ب دانشجوها خورد ک همشون رو صندلی ها نشسته بودن.
سرم و چدخوندم.
استاد ک مرد میان سال با موهای جوگندمی بود خیره درحالی ک دستش سمت تخته مونده بود نگاهم میکرد.
-سلام استاد.
وارد کلاس شدم.
با چشمای ریز شده نگاهم کرد:
-دانشجو جدیده؟
سر تکون دادم و بند کوله پشتی مشکی رنگ و چرمم و روی شونم نگه داشتم:
-بله.
کمی صدای پچ پج میومد انگار دانشجوها داشتن راجب من حرف میزدن...
احساس بدی داشتم سنگینی نگاه همه رو حس میکردم
من گوشه گیر و منزوی بودم.هیچ وقت دوستی نداشتم...هیچ وقت تو اکیپی نبودم و کسی ام من و دوست نداشت.
از نگاها بدم میومد...
-خودت و معرفی کن.
-رونیا کانته.
خیره نگاهم کرد:
-از کدوم کشور بودی؟
بیشتر ب بند کولم چنگ زدم...استرس داشتم.
جدی جواب دادم:
-ایتالیا رُم
صدای پچ پچ ها بیشتر شد.
-چه طور لهجه ات کمه این قدر؟
از سوالاش کلافه شده بودم.
چشم از کت شلوار چهارخونه خاکستریش گرفتم:
-پدرم ایتالیایی مادرم ایرانی.
لبخند زد:
-پس دو رگه ای!
مات نگاهش کردم! نه...حقیقتا من بچه واقعیشون نبودم ک دو رگه باشم...من حتی نمیدونستم پدر و مادرم کجایی بودن؟ ایتالیایی؟
جوابی ندادم.
-همه میرن اون ور تو اومدی این ور؟
صدای پسر و دنبال کردم.
ردیف سوم با خنده تمسخر آمیزی نگاهم میکرد همه با حرفش خندیدن.
جوابی ندادم.
-یکم طول میکشه با کلاسا وقف بدی خودتو اما ایرادی نداره.
سر تکون دادم.
-بشین
زیر لب تشکری کردم.زیر نگاهای سنگینشون مستقیم ب سمت اخر کلاس رفتم.
دوباره همون پسر بی مزه گفت:
-چه گوشه گیر مستقیم رفت ته کلاس.
همه باز خندیدن.
بی حوصله کولم و روی دسته صندلی تقریبا شوت کردم و نشستم.
صدای دختر های جلو ترم و میشنیدم:
-شکل غربی هاست رنگیه...چ خودشم میگیره حالا!
ابروهام و بالا پروندم و به تخته زل زدم.
اقتصاد میخوندم
هرچند چندان علاقه ای نداشتم ولی بدم نبود
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
هدی
0بنده خدا تازه از راه رسیده مثلا باید چیکار میکرد تا راضی بشین که خودش رو نگرفته؟؟؟؟🤨
۱ سال پیشفهیم
0چرا کد نمیاد واس من
۱ سال پیشفهیم
0چرا کد نمیاد واس من
۱ سال پیشsetayesh
0خوب بود ولی نمیدونم چرا تو برنامه نیست من الان از گوگل دارم نظر مینویسم تو سایت برنامه 😑
۲ سال پیشآرزو
0خیلی خوبه
۲ سال پیشخیلی عالی
0عالی
۲ سال پیشرامش
0خیلی عالیه
۲ سال پیشنرگس
0عالی
۲ سال پیشNazanin
0عالی
۳ سال پیشمونا
0❤
۳ سال پیشاتنا
0من از خواهرش بدم میاددد
۳ سال پیشRaha
0عالیی
۳ سال پیشایدا
0عالیه
۳ سال پیشNegin
3واووووو بح بح😆😎 چ پارتی دمت گرم مرجانی😍😎🍭
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

کوثر
2خیلی از هیجانی بودنش خوشم اومد و کلا داستان خون اشامی دوست دارم