سنسار (سَنسار) به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و هفتاد و هفتم :
هیچ وقت این رویش را نشان نداده بود و اکنون برای منی که پدرام آرام و شوخ را میشناختم، عصبانی بودنش جای تعجب داشت. چشمهایش به رنگ خون و صورتش هم از فرط عصبانیت سرخ سرخ بود. نفس نفس میزد و پشت سر هم هوار میکشید. در دستش چند روزنامه و یک دفتر قرار داشت... مقابل صورت منصور نگهشان داشت و تکان داد.
- این چیه عمو؟ این چیه؟
منصور اما مات و خیره به عکسها مانده بود و تکان نمیخورد و حتی Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
منم
1خدااااااااا
۵ سال پیش.....
6یعنی بگم رمانت عالیه باور می کنی؟
۵ سال پیشآرو
2عزیززم😄 "چطور بدون دکمه کار میکند "
۵ سال پیشدخی اریایی
4داره به جاهای خوب خوب میرسه 🤭مرسی نویسنده جون 😍 قلمت حرف نداره 👌🏻
۵ سال پیشHesel
5داستان داره هیجانی میشه😃 ممنون آمنه جون♥️
۵ سال پیشوستا
5وای خیل حساس تموم شد 😣
۵ سال پیشحاکم
12امیدوارم سکته نکنی پدرام واقعا خیلی تلخ و دردناکه مثلا ادمی که ۱۸سال بره تو کما و وقتی بیهوش بیاد این قدر جامعه پیشرفت کرده باشه😐😶
۵ سال پیشبهار گلی
16بازم باید منتظر بمونیم ولی احساس کردم پارت امروز طولانی تر بود بازم ممنون
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

بهار
1وایییی خیلیی حسااااس شددد😱😖😰😢