پارت صد و چهارده :

هنوز دستم روی گونه‌اش مانده و داریم در سکوت شکننده و گرم میانمان نفس می‌کشیم که ناگهان صدای به‌هم‌خوردن محکم در فلزی پشت‌بام، سکوت برف‌گرفته‌ی شب را می‌شکند.
- همین‌جاست!
صدای هراسان و نفس‌نفس‌زدن تارخ است که میان چند صدای غریبه گم می‌شود. با وحشت سر برمی‌گردانم. در پشت‌بام کاملاً باز شده و تارخ در حالی که رنگ به چهره ندارد و از سرما و دویدن کبود شده، با یک‌راست پا گذاشتن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    واای فقط اونجا که گفت چی آرزو کردی گفت تورو🥺🥺 پسرر نااز و مهربونم

    ۱۵ ساعت پیش
  • ...

    0

    تموم شد با همه درد و غماش با خنده و ذوق مرگی هاش با تموم بازی های روانی دیالوگ ها متن های تئاتر🥰🤩😍

    ۱۶ ساعت پیش
  • Tara

    0

    قبل از اینکه پارت آخر رو بخونم، خواستم بگم احساس میکنم تو کل رمان به تارخ، مهرداد و حتی عرفان خیلی کم لطفی شده از طرف ما خواننده ها. همه تو زندگی اشتباهاتی دارن و همه چیز قرار نیست از نظر ما منطقی باشه. پلی کاش زودتر اینو می فهمیدم و انقد بهشون فحش نمی دادم

    ۲۲ ساعت پیش
  • Tara

    0

    انقدر جلوی یه سینگل لاس نزنید کثافتا. دلم خواست😐

    ۲۲ ساعت پیش
  • Tara

    1

    الهی بمیرم برات تارخ. تو یه شب هم شکست عشقی خوردی هم رفیقت داشت خودکشی می کرد . تازه دارا هم داره مسخره ات می کنه. نگین احساس می کنم می تونم به همسری بپذیرمش😔🙏🏻

    ۲۲ ساعت پیش
  • Tara

    1

    این وسط من از حجم مهربونی آتش نشان بغض کردم🙃💔

    ۲۲ ساعت پیش
  • Z.k

    1

    واقعا جادو میکنی عزیزم، اخه چطوری از دل رابطه ی طوفان زده سهمگین چنان عشق و آرامشی را خلق میکنی؟😉😉

    دیروز
  • دبه ماست

    8

    به هیچ وجه من الوجوه توانایی تموم شدن این شاهکار رو ندارم. من با این شاهکار زندگی کردم روزامو گذرونم بهش فکر میکردم. این شاهکار هم روانشناختیش شاهکار بود و هم عاشقانه ش زیبا.. واقعا نمیخوام تمومش کنم. بهم بگید که دروغه. واقعا بغضم گرفته من تو سخت ترین روزام این شاهکار رو خوندم..

    ۲ روز پیش
  • Zeyn

    4

    خیلی کیوت و دوست داشتنین،نمیخوام برم پارت بعد و برسم به پایان این رمان محشر😭

    ۲ روز پیش
  • هاناکو

    3

    احساس کردم کنارشونم..توی کافه، تضاد گرما درون کافه و سرمای بیرون، همه چیز رو..

    ۲ روز پیش
  • hasti

    0

    نمردیم و این روزا رو هم دیدیم🔥

    ۲ روز پیش
  • Yegane

    1

    تارخ جان؛ از اول رمان، تا همین پارتهای اخیر..دلم میخواست تیکه تیکه ات کنم، ولی چون پسر خوبی شدی اشکالی نداره..وای نه به پارت قبلی، نه به این پارت که از اول تا آخرشو با لبخند خوندم.. نگین بانو خسته نباشی²🥹😂 و در نهایت..فقط یک پارت دیگه مونده..واهای:)

    ۲ روز پیش
  • ....

    0

    تارخ این آخر داستان مشکلم باهات حل شد برای اولین بارر آدم بودیی

    ۲ روز پیش
  • ...

    1

    آی مامان جانن گوگولی های من😭🤌🏼

    ۲ روز پیش
  • Yana

    3

    یعنی نگین اول یه فروپاشی روانی بهمون میدی بعد حالا کاری میکنی که لبخندمون محو نشهه

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️