پارت سوم :
روی پارکتها یه فرش نه متری دستبافت آبی رنگ بود که با تخت گوشه اتاق و کمدهای اتاق ست شده بود.
سمت چپ یه در بود که وقتی بازش کردم با حمام و توالت روبهرو شدم. در رو بستم و رفتم وسط اتاق و درحالی که خودم رو تو آیینه بزرگ میز آرایشم میدیدم گفتم:
- واقعا ممنونم بابابزرگ، خیلی قشنگه.
برگشتم سمتش که حالا تنها بود و ناز پیشش نبود، احتمالا داره تو اتاق خودش میگرده.
اومد نزدیکم و با لبخندی که از وقتی ما رو دیده بود یک لحظه هم از صورتش کنار نمیرفت گفت:
- خواهش میکنم دخترم، این تنها کاری بود که بعد از ۱۶، ۱۷ سال تونستیم براتون انجام بدیم.
- نه، اتفاقا این خیلیم چیز بزرگیه. همینکه ما الان اینجاییم و شما بهمون اجازه دادین پیشتون باشیم انقدر برام بزرگ و ارزشمنده که نمیتونید حدس بزنید.
بغلم کرد، ایندفعه آروم. با لحن اطمینانبخشی گفت:
- اصلا نگران هیچی نباش، اینجا هیچ خطری تهدیدت نمیکنه. همه چیز رو فراموش کن، باشه؟
تو آیینه نگاه کردم. با دقت به چهره خودم نگاه کردم. زیر چشمهام سیاه شده بود و با آرایش پوشونده بودمشون. سعی کردم لبخند بزنم اما یادآوری اتفاقات گذشته این اجازه رو بهم نمیداد.
خیلی سعی میکردم یه لبخند مصنوعی هم که شده بزنم اما انگار عضلههای صورتم فلج شده بودن.
دست از تلاشهای بیهودهام برداشتم و با آرومترین صدای ممکن برای اینکه بغض صدام مشخص نشه گفتم:
- باشه.
بابابزرگ رو سرم رو بوسید و گفت:
- استراحت کن، ما مزاحمت نمیشیم. غذا هر موقع که بخوای حاضره.
***
چهارشنبه بود، یه چهارشنبه زمستونی. بارون میومد و تنها چیزی که میچسبید این بود که کنار شومینه دراز بکشی و درحالی که به آواز بارون گوش میدی خوابت ببره. البته اتاق من شومینه نداشت اما برای من همون شوفاژ هم کفایت میکرد.
شرایط لذت بردن از زندگی مهیا بود اگه یه خواهر بیشعور نداشته باشی که بیخوابی زده به سرش و از ساعت شش صبح بالای سرت وِر وِر میکنه.
درحالی که سرمو زیر بالشت برده بودم و سعی میکردم صدای نحسش رو نشنوم گفتم:
- خفه شو ناز، هیس.
کثافت بالشت رو یهو از رو سرم برداشت. بدون اینکه لحظهای درنگ کنم پتو رو رو سرم کشیدم که عوضی به اونم رحم نکرد و برداشتش.
دلم همزمان هم میخواست گریه کنم هم خرخره ناز رو بجوام. آخه چقدر یه آدم میتونه رو مخ باشه؟!
با حرص و عصبانیت گفتم:
- ازت متنفرم ناز، الهی بیرونروی بگیری از دسشویی درنیای دخترهی عقب مونده. سگ این موقع روز میره بیرون که تو هوس بیرون رفتن کردی؟!
حق به جانب دستش رو زد به کمرش و گفت:
- اون موقع گفتی شش صبحه، بارون میاد و هزار تا بهونه دیگه گرفتی تا لنگ ظهر خوابیدی الان دیگه چه بهونهای داری؟!
درحالی که دمپایی رو فرشیام رو پام میکردم و به سمت سرویس میرفتم گفتم:
- خب ابله تو میخوای بری بیرون خودت تنهایی برو، چیکار من داری؟!
دمپایی روفرشیام رو جلوی در رها کردم و وارد سرویس شدم اما حتی اینجا هم از دستش آسایش نداشتم و صداش رو میشنیدم.
- من میرم اتاقم حاضر شم، تو هم سریع لباس بپوش بیا پایین صبحونه که چه عرض کنم، الان وقت ناهاره. یه چیزی کوفت کن بعد با هم بریم. عقب مونده ابله هم خودتی.
واقعا از اینکه وقتی هنوز خوابم کامل نشده یکی بیدارم کنه عصبی میشم و به قول مامان سگ میشم پاچه میگیرم. واقعا نمیفهمم ناز چطور بعد از این همه سال که خواهرم بوده اینو نفهمیده و عین خر رو مغزم یورتمه میره!
برای اینکه لجش رو در بیارم با کندترین حالت ممکن کارامو انجام دادم، طوری که فقط شستن صورتمو و مسواک زدنم چهل و پنج دقیقه طول کشید. البته باید بگم نصف این زمان مربوط به تمیز کردن ابروهام میشد که با موچین به جونشون افتاده بودم.
آهنگ گذاشته بودم و درحالی که با آهنگ میرقصیدم و همخوانی میکردم یکی یکی لباسامو از تو چمدون در آوردم و همونطور که میچیدمشون تو کمد یه بافت سفید و یه شلوار بگ نوک مدادی رو کنار گذاشتم تا بپوشم.
وقتی تموم لباسها رو تو کمد چیدم یه آرایش ساده مناسب بیرون رفتن انجام دادم و حواسم بود که سیاهی زیر چشمام رو کامل بپوشونم.
موهام رو فقط شونه کردم و باز گذاشتمشون.
لباسام رو پوشیدم و بافتم رو زدم تو شلوار بگ و با برداشتن کاپشن مشکی کوتاهم از اتاق بیرون زدم.
همونطور که اینستاگرام رو چک میکردم سوار آسانسور شدم. وارد پیج فیکم شدم. کلا سه نفر از کسایی که با پیج فیک فالو کرده بودم استوری گذاشته بودن. بقیه برای من مهم نبودن، من فقط میخواستم استوری اون رو ببینم.
رو اولین استوری ضربه زدم و منتظر شدم باز بشه. تا اون موقع به پروفایلش که یه عکس از نقاشی که از چهرهاش کشیده شده بود نگاه کردم. خودشیفته!
فقط یه استوری گذاشته بود که ای کاش دستاش قطع میشد و همین یکی رو هم نمیذاشت.
یه دختر بور و خوشگل که نمیشناختمش دستاش رو دور گردنش انداخته بود و جفتشون میخندیدن. رو آب بخندی!
لطفا صبر کنید...
