پارت چهارم :
با ایستادن آسانسور عصبی گوشی رو خاموش کردم و در حالی که به جد و آبادش لعنت میفرستادم به سمت آشپزخونه حرکت کردم.
تو آشپزخونه فقط مامانبزرگ و ناز و یه خانم نسبتا جوون که برای مهمونی امشب داشت کمک میکرد بودن، خدایا این مهمونی رو کجای دلم بزارم ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

aysa
0اختلاف سنی نهال و ناز چقدره؟؟