پارت شصت و دوم :

خودم هم می‌دانستم، می‌دانستم که انقدر پیگیر شده بودم.
- پس بهم بگو اگه چیزی می‌دونی.
هنوز مردد بود و به زور و صدایی آرام گفت: میگم ولی به کسی نگو!
همه‌ی بدنم چشم و گوش شد و به او خیره شدم.
- تو بیمارستان که بیهوش بود، همه بیرون بودن، پرستارش برای زدن آمپول اومد خواست روشو بزنه کنار، که یه لحظه مردد شد و به من گفت برم بیرون.
من رفتم ولی وقتی برگشتم از شدت فضولی لباسشو دادم باÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیرعلی در رمان امیر بی گزند امیرعلی
تصویر شخصیت امیرعباس در رمان امیر بی گزند امیرعباس
تصویر شخصیت محیا در رمان امیر بی گزند محیا
تصویر شخصیت امیرحافظ در رمان امیر بی گزند امیرحافظ
تصویر شخصیت نازنین در رمان امیر بی گزند نازنین
تصویر شخصیت محدثه در رمان امیر بی گزند محدثه
تصویر شخصیت امیرحسین در رمان امیر بی گزند امیرحسین
تصویر شخصیت نیلوفر در رمان امیر بی گزند نیلوفر
آخرین نظرات ارسال شده
  • عظیمه

    0

    این امیرعباس هم خوب زرنگه به نظرم با وجود زخم صورت حافظ بهش شک کنه

    ۴ دقیقه پیش
  • ستاره

    0

    خوبه بالاخره یک آدم درست حسابی پیدا شد ک حرف نگفته رو بفهمه و تا تهش بره

    ۵۴ دقیقه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️