امیر بی گزند به قلم صبا سروین
پارت شصت و دوم :
خودم هم میدانستم، میدانستم که انقدر پیگیر شده بودم.
- پس بهم بگو اگه چیزی میدونی.
هنوز مردد بود و به زور و صدایی آرام گفت: میگم ولی به کسی نگو!
همهی بدنم چشم و گوش شد و به او خیره شدم.
- تو بیمارستان که بیهوش بود، همه بیرون بودن، پرستارش برای زدن آمپول اومد خواست روشو بزنه کنار، که یه لحظه مردد شد و به من گفت برم بیرون.
من رفتم ولی وقتی برگشتم از شدت فضولی لباسشو دادم باÙ
لطفا صبر کنید...

عظیمه
0این امیرعباس هم خوب زرنگه به نظرم با وجود زخم صورت حافظ بهش شک کنه