پارت هشتم :
انگار منتظر تائیدم بود؛ سری تکاندم. فنجان را به لبم نزدیک کردم. صدرا غیرمستقیم اشاره کرد:
(«چطور راجع به چای داوودی سرماخوردگیت میدونه؟»)
شانهای بالا انداختم. هامین تکیهاش را به پشتی کاناپه داد و به صدرا رو داد:
« صدراجان ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
