پارت هفتم :
دست از نواختن برداشت و چرخید. این صدا... پتو را دور خود محکم کردم و ایستادم.
« آقا صدرا... یه دقیقه بشینید تا آشا رو صدا بزنم. »
« حالش خوبه؟ »
درها را گشودم و به طرف راهپلههای وسط سالن گام برداشتم. صدرا آنجا ایستاده و مشغول بحث ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
