راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت شصت و ششم :
دلم به درد آمده بود.
او از همین درد بود که داشت لذت می برد.
با انگشت شست، چانهام را نوازش کرد و درحالیکه نگاهش به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود، آرامتر از قبل ادامه داد:
- این بازی رو جدی بگیر... منو جدی بگیر، نقشههام رو، همهچیز رو... دیگه هیچ راه برگشتی نداری ماهور.
لب باز کردم چیزی بگویم، اما هنوز اولین کلمه از میان لبهایم بیرون نیامده بود که همان انگشت شست را روی لب
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
