راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت شصت و هفتم :
برای چند ثانیه، ذهنش از حرکت ایستاد. انگار جملهای که شنیده بود، در برخورد با دیوارههای مغزش پژواک برداشت و هر بار، با معنایی تازه، در سرش پیچید.
فکش محکم روی هم قفل شد.
انگار که گدازه های داغ به جای خون؛ در رگ هایش جریان پیدا کرد ناباوری، آرامآرام جایش را به افکار آشفتهای داد که یکی پس از دیگری در ذهنش صف میکشیدند.
از چه زمانی؟
چطور نفهمیده بود؟
سارا از لمس دستان د
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
Jester
0اگه ماهور بفهمه واقعا ضربه میخوره و میدونمم که سارا بهش میگه 💔🙂
۴۳ دقیقه پیشJester
0ای فلک تا کی کلک🗿🚬 چی میشد جای این دختره ماهور بود
۴۳ دقیقه پیشJester
0سارا میکشمت ، تو باغچه ی خونمون زیر درخت نارنگی چالت میکنم ، عید به عید کفای فرشو به خورد تنت میدم 🤡🔪 از شاهرخ فاصله بگیر
۴۴ دقیقه پیشJester
0حاج رسول میدونه داری داف پشت داف بلند میکنی آقا شاهرخ🤣
۴۶ دقیقه پیشJester
0یعنی چی روز زانوهات بشین 😈😏 ..
۴۷ دقیقه پیشJester
0اوهه.. وات فاک
۴۸ دقیقه پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
0واقعا حال من از سارا بهم می خوره چقدرفتارش بده