راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت شصت و پنجم :
بیاختیار در جواب سؤالش گفتم:
ـ آره، خوب بود.
همان لحظه مچ دستم را رها کرد. پیش از آنکه ماشین را روشن کند، لبخند محوی بر لب نشاند و زیر لب زمزمه کرد:
ـ خوبه... خوبه!
لحنش بوی رضایتی مرموز میداد؛ از همان رضایتهای مبهمی که آدم را به هزار فکر ناخوشایند میکشاند...
باعث می شد احساس بدی داشته باشم.
بیاعتنا به حال عجیبش، پوزخندی زدم و گفتم:
ـ به تو هم داره خوش میگذره،
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
Jester
0چی بگم .. 😀 .. رمان به جایی رسیدا که هرلحظه جلوتر میریم قابل پیش بینی نیست
۶۰ ثانیه پیشJester
0پسره ی پرو 😒😒 خیش میگذیره .. گگ
۷ دقیقه پیشمهسا
0خیلی پارت خفنی بود یعنی چی تو سر شاهرخه اول فکر کردم شاید بخاد با ماهور رابطه داشته باشه واینطوری بهش ضربه بزنه ولی فکر نکنم همچین قصدی داشته باشه
۲۲ دقیقه پیش
لطفا صبر کنید...

Jester
0نویسنده جون .. من یکم اسپویل میخوام 👈🏻👉🏻