پارت هفتاد و پنجم :
دیار نگاهی به من انداخت؛ نگاهی گذرا که آمیختهای از اضطراب و امید بود. با احترام سرش را برای بابا خم کرد و گفت: کاملاً حق با شماست، آقاعطا. درک میکنم و منتظر تصمیم شما میمونم.
بابا با همان چهرهی جدی، سر تکان داد. دیار که احساس میکردم تمام این لحظات زیر فشار شدید بوده و نفسش بند آمده، از جا برخاست و گفت: پس بااجازهتون من رفع زحمت میکنم.
قبل از اینکه بابا فرصت جواب دادن پیدا ک
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
میم
1با چه اعتماد به نفسی حرف زد،امیدوارم بتونه به همه وعدهاش عمل کنه اما چطور ممکنه خانوادش خونشو بلد نباشن و نیان 🤲😍
۱۸ ساعت پیشمیم
1چثدر عطا مظلومه،با وجودی که دستش تنگ بوده اما خیلی مهربون و دوست داشتنیه 🥺
۱۸ ساعت پیشنانا
1الهی بگردم 😭 مهربونی و فهمیدگی بابا عطا توی یه سطح دیگست🫠🤌🏻
دیروزZ.k
1خیلی بابا عطا گناه داره دلم براش کباب شد ولی خیلی هم فهمیده و باشعور که سد راه دخترش نشد
دیروز
لطفا صبر کنید...

میم
1اون مثالی که تو زدی مه یاس جان،باید دور هرچی عشق و عاشقیه خط می کشیدی،اون پناه که آبرو برای عشقم نذاشت 🥺😠🙏🏻🥰