پارت هفتاد و چهارم :

دهانم باز مانده و چشمانم درشت شده بود. نگاهم سمت حیاط برگشت و پنجره‌ها را دید زدم، مبادا باباعطا یا فرهاد ببینند! پر از دلهره و اضطراب باز نگاهم سمت دیار چرخید.
- تو اینجا چکار می‌کنی؟
لبخندش بیشتر کش آمد و با خونسردی گفت: نترس... بابات خبر داره!
بیشتر هنگ کردم. دود از کله‌ام بلند شد. زبانم قفل شد. لب‌هایم بی‌صدا باز و بسته شدند و جان کندم تا گفتم: ب... با... بابام خبر داره؟! از چی؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دیار در رمان دیار مجنون، تبار لیلی دیار
تصویر شخصیت مه‌یاس در رمان دیار مجنون، تبار لیلی مه‌یاس
تصویر شخصیت میکائیل در رمان دیار مجنون، تبار لیلی میکائیل
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    مطمئنم بابا عطا هوای دیار و مهیاس رو داره و مخالفت نمیکنه

    ۲۷ دقیقه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️