پارت هفتاد و چهارم :
دهانم باز مانده و چشمانم درشت شده بود. نگاهم سمت حیاط برگشت و پنجرهها را دید زدم، مبادا باباعطا یا فرهاد ببینند! پر از دلهره و اضطراب باز نگاهم سمت دیار چرخید.
- تو اینجا چکار میکنی؟
لبخندش بیشتر کش آمد و با خونسردی گفت: نترس... بابات خبر داره!
بیشتر هنگ کردم. دود از کلهام بلند شد. زبانم قفل شد. لبهایم بیصدا باز و بسته شدند و جان کندم تا گفتم: ب... با... بابام خبر داره؟! از چی؟
لطفا صبر کنید...

مریم
0مطمئنم بابا عطا هوای دیار و مهیاس رو داره و مخالفت نمیکنه