پارت دویست و یک :

پوزخندش اینبار صدادار می‌ترکد و لبش را با عصبانیت مابین دندان‌هایش می‌گیرد:
- اما الان انگار همه چی برام بی‌اهمیت شد؛ چون چیزی رو از دست دادم که اینه دق شده جلوی چشمام!
به ویلچر اشاره می‌کند و سر تکان می‌دهد:
- هر روز که بخوام از تخت بلند بشم...هر موقع که بخوام جایی برم...هر وقت که بخوام حتی تکون بخورم... .
می‌خندد و ابروهایش چین می‌خزد:
- تمام زندگیم رو باید مثال بزنم تا بگ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷ دقیقه پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️