طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت دویست و یک :
پوزخندش اینبار صدادار میترکد و لبش را با عصبانیت مابین دندانهایش میگیرد:
- اما الان انگار همه چی برام بیاهمیت شد؛ چون چیزی رو از دست دادم که اینه دق شده جلوی چشمام!
به ویلچر اشاره میکند و سر تکان میدهد:
- هر روز که بخوام از تخت بلند بشم...هر موقع که بخوام جایی برم...هر وقت که بخوام حتی تکون بخورم... .
میخندد و ابروهایش چین میخزد:
- تمام زندگیم رو باید مثال بزنم تا بگ
لطفا صبر کنید...
