پارت دویست و یک :

پوزخندش اینبار صدادار می‌ترکد و لبش را با عصبانیت مابین دندان‌هایش می‌گیرد:
- اما الان انگار همه چی برام بی‌اهمیت شد؛ چون چیزی رو از دست دادم که اینه دق شده جلوی چشمام!
به ویلچر اشاره می‌کند و سر تکان می‌دهد:
- هر روز که بخوام از تخت بلند بشم...هر موقع که بخوام جایی برم...هر وقت که بخوام حتی تکون بخورم... .
می‌خندد و ابروهایش چین می‌خزد:
- تمام زندگیم رو باید مثال بزنم تا بگ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ..م

    1

    از اولم فقط ادعا بود،و اهل حساب کتاب،عشق و عاشقیش فقط به حرف بود،اگه عاشق بود نه پشیمون می شد نه طلبکار بود،چون بخاطر دل خودش بوده هر کاری کرده 🙏🏻

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️