عروس داراب به قلم نسترن شاکر
پارت چهارده :
جمشید ابداً کند ذهن نبود. شاید نقشهٔ فیروزه را مو به مو نمیدانست، اما میفهمید که او دارد خودش را قربانی میکند. فیروزه لبخند گرم و روشنی نثارش کرد: «نه. من مثلِ فرناز نیستم؛ نمیتونم مثلِ اون زندگی کنم. پس نگران نباش جمشید. من یه راهی پیدا میکنم که همهمون زنده بمونیم و جون سالم به در ببریم. تو این وضعیت، تنها کسی که میتونه مسئولیتِ این خانوادمون رو به عهده بگیره، فقط منم.»
چهرÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نسترن شاکر | نویسنده رمان
قلب 👈🏻❤️🔥
۷ ساعت پیشماهونیا
0عالی بود لطفا پارت هدیه
۳ روز پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
چشم چشم
۲ روز پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
پارت هدیه منتشر شد عزیزم
۱۸ ساعت پیشندا
0ممنون،به خدا خیلی سخت میگذره تا روزی برسه که پارت جدید بذارین،پارت هدیه بذارین ممنون میشیم عزیزم😘
۳ روز پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
همه تلاشم رو میکنم عزیزم 🙂😘
۲ روز پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
پارت هدیه منتشر شد عزیزم
۱۸ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

یاس
0عالی بود🥹❤️🫶🏼