سراسیمه به قلم الهه محمدی
پارت سی و سوم :
وارد شرکت که شد طبق عادت همیشگی اش ،سلام کوتاهی گفت و به سمت اتاق خود رفت .
دختر جوان آن روز به جواب ساده اکتفا نکرد .
قبل از آنکه سروین وارد اتاقش شود گفت :
-ببخشید آقای پارسا ...
سروین سر جایش ایستاد و به سمت دختر جوان برگشت ...
-بله .
دخترک به اتاق مجاور اشاره کرد و گفت :
-آقای معین گفتن هروقت تشریف آوردید برید خدمتشون.
سروین که می دانست بند از کجا آب میخورد سری ت
لطفا صبر کنید...
