سراسیمه به قلم الهه محمدی
پارت سی و دوم :
وارد حیاط دانشکده که شد صدایی آشنا او را سرجای خود میخکوب کرد...
-باد آمد وبوی عنبر آورد ...حیف سرده تو راه یخ زد .
لبهای نفس پرازخنده شد.
درحالیکه سمت سروین می رفت گفت ؛
- سلام ،صبح بخیر ...آفتاب از کدوم طرف درآمده امروز زود اومدی ؟
سروین کنارش ایستاد و درحال راه رفتن گفت :
-آفتاب خانوم که چند روزه بد یخ زده .مدام داره ما رو می لرزونه .مگه نفس خانوم گرممون کنه .
نفس با Ø
لطفا صبر کنید...
