سراسیمه به قلم الهه محمدی
پارت سی و یک :
فصل هفتم
بادست نفس را نشان خواهرش داد وگفت:
-اونه...ببینم چکار میکنی بهارک .
بهارک نگاهی به برادرش انداخت .
مرد جوان صورت دختر را پر از تعجب دید .
سری به طرفین تکان داد و پرسید :
-چیه ؟ بابت سلیقه داداشت چشمات مات مونده ؟
بهارک دوباره به نفس نگاه کرد .
دختر جوان با چند تن از دخترها درحال نزدیک شدن به خروجی دانشگاه بودند .
از آن فاصله بعید هم کاملا نفس را شن
لطفا صبر کنید...
