آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت چهل و یک :
اما تا رسیدن به شایان، نه دیدار میتوانست از حرفهای آشفته ذهنش چیزی بگوید، نه مهکامه دل گفتن شرایط متفاوت سروش را داشت. هر مدلی از سروش حرف میزد تا وضعیت بهم ریخته خودش و لجبازی مادرش را به او بفهماند، مردی که دوستش داشت را خرد میکرد!
پشت چراغ قرمز، دست دیدار بیحرف روی ران پایش نشست و نوازشش کرد. مهکامه نیم نگاهی به نیم رخ او کرد و سیبک گلویش پایین ریخت. جوری نیم رخ دیدار به خیابان م
لطفا صبر کنید...
