این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت شصت و یک :
دریا چند ثانیه نگاهش کرد.
نام مسیح کافی بود تا پوستِ آسیبدیدهی گردنش زیر یقه تیر بکشد.
- چرا؟
رهام انگشتانش را روی فرمان جابهجا کرد.
- چون نمیخوام قبل از اینکه خودم چیزی رو اعلام کنم، ده نفر بشینن دربارهش تصمیم بگیرن.
- یا جلوشو بگیرن؟
آروارهی رهام سفت شد. از شیشهی جلو به در بستهی ساختمان نگاه کرد و بعد، آرامتر گفت:
- مسیح اگه بفهمه من یه قدم جلوتر از اون
لطفا صبر کنید...

رز سیاه
0چرا برکاما رو نمیندازه به جون هم؟! آه ازین دختر باهوش بعیده انقد دست دست کردن