پارت شصت و یک :

دریا چند ثانیه نگاهش کرد.
نام مسیح کافی بود تا پوستِ آسیب‌دیده‌ی گردنش زیر یقه تیر بکشد.
- چرا؟
رهام انگشتانش را روی فرمان جابه‌جا کرد.
- چون نمی‌خوام قبل از اینکه خودم چیزی رو اعلام کنم، ده نفر بشینن درباره‌ش تصمیم بگیرن.
- یا جلوشو بگیرن؟
آرواره‌ی رهام سفت شد. از شیشه‌ی جلو به در بسته‌ی ساختمان نگاه کرد و بعد، آرام‌تر گفت:
- مسیح اگه بفهمه من یه قدم جلوتر از اون

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رز سیاه

    0

    چرا برکاما رو نمیندازه به جون هم؟! آه ازین دختر باهوش بعیده انقد دست دست کردن

    ۲ ساعت پیش
  • راز

    0

    امیدوارم به هدفش برسه دریا پوزه برکاما رو به خاک بماله

    ۴ ساعت پیش
  • نادیا

    0

    استیصال مطلق برای دریا خیلی حال بدیه

    ۱۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️