پارت صد و پنجاه و هفتم :

جلوی چشم های اشک بارم طوری افتاد که انگار دیگه نمی خواست بلند شه...
خوب نمی دیدمش، دست هام و محکم روی چشم هام کشیدم و سیل اشک هام رو کنار زدم.
با قدم های محکم از روش رد شد و به سمتم اومد.
مغزم از کار افتاده بود، خرده شیشه ها همه جام رو زخمی کرده بودن، دستی که بین مرگ و زندگی نگهم داشته غرق خون افتاده بود و بند دلم پاره شده بود، لبهٔ پرتگاه مرگ بی پناه افتاده بودم و نمی تونستم خودم رو Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    به نظرم خانواده آیرین میان آلیسترو میکشن ولی اریک نجات پیدا نمیکنه و آیرین به تنهایی بچشون رو بزرگ میکنه

    ۵۴ دقیقه پیش
  • مهسا

    0

    حرفایی که آلیستر داره میزنه واقعا درسته. خوب اونم داره از زاویه دید خودش نگاه میکنه و واقعا از این زاویه حق داره

    ۵۵ دقیقه پیش
  • مهسا

    0

    نگفتم این حال خوششون آرامش قبل از طوفانه؟ نگفتم؟

    ۵۵ دقیقه پیش
  • ماهی

    0

    خودتون بزور دادینش اونم باید کنار شوهرش بمونه نمیتونه به بچه صدمه بزنهه اریک بلند شوو😥😭😭

    ۳ ساعت پیش
  • ماهی

    0

    نهه الیستر چراا 😭😭

    ۳ ساعت پیش
  • Sky

    0

    گفتم این الیستر ه😧 همه حرفاش درسته ولی اون فقط یه بچه ست نامرد نباش💔😢

    ۳ ساعت پیش
  • Sky

    0

    یاا قمر بنی قاشم😱😱💔💔

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️