بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و پنجاه و هفتم :
جلوی چشم های اشک بارم طوری افتاد که انگار دیگه نمی خواست بلند شه...
خوب نمی دیدمش، دست هام و محکم روی چشم هام کشیدم و سیل اشک هام رو کنار زدم.
با قدم های محکم از روش رد شد و به سمتم اومد.
مغزم از کار افتاده بود، خرده شیشه ها همه جام رو زخمی کرده بودن، دستی که بین مرگ و زندگی نگهم داشته غرق خون افتاده بود و بند دلم پاره شده بود، لبهٔ پرتگاه مرگ بی پناه افتاده بودم و نمی تونستم خودم رو Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
مهسا
0حرفایی که آلیستر داره میزنه واقعا درسته. خوب اونم داره از زاویه دید خودش نگاه میکنه و واقعا از این زاویه حق داره
۵۵ دقیقه پیشمهسا
0نگفتم این حال خوششون آرامش قبل از طوفانه؟ نگفتم؟
۵۵ دقیقه پیشماهی
0خودتون بزور دادینش اونم باید کنار شوهرش بمونه نمیتونه به بچه صدمه بزنهه اریک بلند شوو😥😭😭
۳ ساعت پیشماهی
0نهه الیستر چراا 😭😭
۳ ساعت پیشSky
0گفتم این الیستر ه😧 همه حرفاش درسته ولی اون فقط یه بچه ست نامرد نباش💔😢
۳ ساعت پیشSky
0یاا قمر بنی قاشم😱😱💔💔
۳ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
0به نظرم خانواده آیرین میان آلیسترو میکشن ولی اریک نجات پیدا نمیکنه و آیرین به تنهایی بچشون رو بزرگ میکنه