پارت صد و پنجاه و ششم :

لبخند اطمینان بخشی نثارم کرد و با محبت گفت: نگران نباش، خیلی زود برمی‌گردم.
از فکر رفتنش و شدت ناراحتی حالت تهوع بهم دست داد و تند تند سرم رو به چپ و راست تکون دادم.
- تنهام نذار...
هنوز اریک چیزی نگفته بود که گرتا بلند شد.
- تو کنارش بمون، من میرم و دکتر رو میارم.
اخم کمرنگی بین ابروهاش نشست و راهش رو سد کرد.
- نمیشه، تو پیش آیرین و بچه باش، خودم میرم.
- اگه تو کنارش بمونی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • hana

    0

    فک کنم آلیستر بود اومد انتقام بگیره

    ۱۹ دقیقه پیش
  • مریم

    0

    وای چی شد الان😢.ممنونم عزیزم خسته نباشی ❤️❤️

    ۱ ساعت پیش
  • ماهی

    0

    من تا فردا دیوونه میشم خدایاا😥😥

    ۴ ساعت پیش
  • ماهی

    0

    چرا الان که دارن اروم زندگی میکنن چرا الان که تازه پدر شده نه نمیتونم باور کنم این اتفاق نمیتونه بیوفته

    ۴ ساعت پیش
  • ماهی

    0

    ایم اتفاق نمیتونه بیوفته مگه نهه🥺🥺

    ۴ ساعت پیش
  • Avin

    1

    یه چیزی خوندم یجا می گفت بعضی آدما نمیان که بمونن، میان تا یه بخشی از وجودتو با خودشون برای همیشه ببرن..

    ۴ ساعت پیش
  • Avin

    0

    تک تک کلماتش تو سرمن مثل یه تصویر واضح و روشن انگار منم اونجا بودمو همه چیزو دیدم و با تموم وجودم احساس کردم.. بمیرم براتوون 😭💔

    ۴ ساعت پیش
  • Avin

    0

    یه چیزی تو وجودمنم مرد و شکسته و هزار تیکه شده نمیتونم تایپد کنم😭😭

    ۴ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️