پارت صد و پنجاه و هشتم :

نیم نگاهی بهم انداخت و به طعنه ای زهرآلود گفت: بچه ای که خون آیزنهارت توی رگ هاشه!
- نه نه... تنها اون نیست، بچهٔ منه، خواهرزادهٔ توئه، خون آلکازار هم توی رگ هاش در جریانه.
- اما در نهایت کدوم نام رو با خودش حمل می کنه؟
با شتاب دستم و روی اشک هام کشیدم و با درموندگی نالیدم: خواهش می کنم بذار زنده بمونه، این جنگ لعنتی رو تمومش کن!
پوزخند تلخی لب های بی رنگش رو از هم فاصله دادن.
- Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nora

    0

    خدایاا انگار یه خنجر تو قلبم رفته چه قدر طبیعیو واقعی بنظر میرسه انگار خودمم اونجام 💔 اینکه چقدر غصه خوردم برای این درد و غم حد نداره.چطور میشه ی چیزی انقد واقعی بنظر بیاد!؟

    ۲ ساعت پیش
  • زهــرا

    0

    ووایی خداا چچییشدد؟ چرا نمیفهمم😭😭

    ۲۳ ساعت پیش
  • Yas

    0

    اریک عزیز و قهرمانمم😭❤️ جذابترین و بهترین شخصیت مرد دنیاست، کاش تو دنیای واقعی هم وجود داشت حیفه فقط یه کاراکتر باشه

    ۲۴ ساعت پیش
  • Hhhh

    0

    جدا از همه چی آدم گیر میکنه تو اینکه چقدر توصیفات قشنگ و شاعرانن.. به یه طرز تمیز و زیبا تا عمق وجود غمگینت می کنه🙂 مثل « سربازی که تا روزی که میمیره خون های روی دستش رو حمل میکنه »🙂😭💔

    دیروز
  • اکرم بانو

    0

    ولی اون خنجر لعنتی نباید سه نفرو بکشه،تورو خدا نمیرن😭😭

    دیروز
  • hana

    1

    یا هردوتاشون زنده بمونن یا هر دو بمیرن

    دیروز
  • hana

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • hana

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهسا

    1

    آلیستر زدی ضربتی، ضربتی نوش کن

    دیروز
  • ماهی

    0

    اول با خودم فکر کردم این ارامش قبل از طوفان اما بعد به این فکر کردم که اینا تا همینجاهم خیلی سختی کشیدن دیگه حقشونه که به ارامش برسن توقع اینرو نداشتم واقعا😥

    دیروز
  • مریم

    0

    خدایا قرار نبود آخرش اینقدر غمگین باشه 😭

    دیروز
  • الهه

    0

    خنجری ک سه نفرو کشت.. آیرین عزیزم

    دیروز
  • الهه

    2

    خیلی قشنگه قلمتون دلم برای این قصه تنگ میشه ازش خیلی لذت بردم و فقط از ته قلبم امیدوارم اریک و آیرین زنده بمونن

    دیروز
  • Avin

    2

    این رمان جادوی کلماته، میره تو قلبتو بیرونم نمیاد.. فقط یک پارت مونده و قلبم درد می کنه از اینکه تموم میشه، کاش همیشگی بودهمونطور که توی قلبم همیشگیه و هر لحظه تو فکرشم..🫠❤️ 🩹

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️