بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و پنجاه و هشتم :
نیم نگاهی بهم انداخت و به طعنه ای زهرآلود گفت: بچه ای که خون آیزنهارت توی رگ هاشه!
- نه نه... تنها اون نیست، بچهٔ منه، خواهرزادهٔ توئه، خون آلکازار هم توی رگ هاش در جریانه.
- اما در نهایت کدوم نام رو با خودش حمل می کنه؟
با شتاب دستم و روی اشک هام کشیدم و با درموندگی نالیدم: خواهش می کنم بذار زنده بمونه، این جنگ لعنتی رو تمومش کن!
پوزخند تلخی لب های بی رنگش رو از هم فاصله دادن.
- Ú
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
زهــرا
0ووایی خداا چچییشدد؟ چرا نمیفهمم😭😭
۲۳ ساعت پیشYas
0اریک عزیز و قهرمانمم😭❤️ جذابترین و بهترین شخصیت مرد دنیاست، کاش تو دنیای واقعی هم وجود داشت حیفه فقط یه کاراکتر باشه
۲۴ ساعت پیشHhhh
0جدا از همه چی آدم گیر میکنه تو اینکه چقدر توصیفات قشنگ و شاعرانن.. به یه طرز تمیز و زیبا تا عمق وجود غمگینت می کنه🙂 مثل « سربازی که تا روزی که میمیره خون های روی دستش رو حمل میکنه »🙂😭💔
دیروزاکرم بانو
0ولی اون خنجر لعنتی نباید سه نفرو بکشه،تورو خدا نمیرن😭😭
دیروزhana
1یا هردوتاشون زنده بمونن یا هر دو بمیرن
دیروزhana
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
hana
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
مهسا
1آلیستر زدی ضربتی، ضربتی نوش کن
دیروزماهی
0اول با خودم فکر کردم این ارامش قبل از طوفان اما بعد به این فکر کردم که اینا تا همینجاهم خیلی سختی کشیدن دیگه حقشونه که به ارامش برسن توقع اینرو نداشتم واقعا😥
دیروزمریم
0خدایا قرار نبود آخرش اینقدر غمگین باشه 😭
دیروزالهه
0خنجری ک سه نفرو کشت.. آیرین عزیزم
دیروزالهه
2خیلی قشنگه قلمتون دلم برای این قصه تنگ میشه ازش خیلی لذت بردم و فقط از ته قلبم امیدوارم اریک و آیرین زنده بمونن
دیروزAvin
2این رمان جادوی کلماته، میره تو قلبتو بیرونم نمیاد.. فقط یک پارت مونده و قلبم درد می کنه از اینکه تموم میشه، کاش همیشگی بودهمونطور که توی قلبم همیشگیه و هر لحظه تو فکرشم..🫠❤️ 🩹
دیروز
لطفا صبر کنید...

Nora
0خدایاا انگار یه خنجر تو قلبم رفته چه قدر طبیعیو واقعی بنظر میرسه انگار خودمم اونجام 💔 اینکه چقدر غصه خوردم برای این درد و غم حد نداره.چطور میشه ی چیزی انقد واقعی بنظر بیاد!؟