بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و پنجاه و هفتم :
جلوی چشم های اشک بارم طوری افتاد که انگار دیگه نمی خواست بلند شه...
خوب نمی دیدمش، دست هام و محکم روی چشم هام کشیدم و سیل اشک هام رو کنار زدم.
با قدم های محکم از روش رد شد و به سمتم اومد.
مغزم از کار افتاده بود، خرده شیشه ها همه جام رو زخمی کرده بودن، دستی که بین مرگ و زندگی نگهم داشته غرق خون افتاده بود و بند دلم پاره شده بود، لبهٔ پرتگاه مرگ بی پناه افتاده بودم و نمی تونستم خودم رو Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
Hhhh
0گاهی وقتی تنش ها و غم ها شدید میشن و اتفاقات وحشتناک میفتن آرزو می کردم انقدر قلم نویسنده قوی نبود، انگار رفتم توی دل داستان و همه چیزو همونطور واقعی احساس میکنم🫠🫠
۶ دقیقه پیشAvin
0این رمان به طرز بی رحمانه ای شاهکار نوشته شده، قلبم درد می کنه اما دوسش دارم، کاش هیچوقت تموم نشه.. کاش معجزه شه و این درد یجوری تموم شه..!🥲💔
۲۸ دقیقه پیشمهسا
0به نظرم خانواده آیرین میان آلیسترو میکشن ولی اریک نجات پیدا نمیکنه و آیرین به تنهایی بچشون رو بزرگ میکنه
۲ ساعت پیشمهسا
0حرفایی که آلیستر داره میزنه واقعا درسته. خوب اونم داره از زاویه دید خودش نگاه میکنه و واقعا از این زاویه حق داره
۲ ساعت پیشمهسا
0نگفتم این حال خوششون آرامش قبل از طوفانه؟ نگفتم؟
۲ ساعت پیشماهی
0خودتون بزور دادینش اونم باید کنار شوهرش بمونه نمیتونه به بچه صدمه بزنهه اریک بلند شوو😥😭😭
۴ ساعت پیشماهی
0نهه الیستر چراا 😭😭
۴ ساعت پیشSky
0گفتم این الیستر ه😧 همه حرفاش درسته ولی اون فقط یه بچه ست نامرد نباش💔😢
۴ ساعت پیشSky
0یاا قمر بنی قاشم😱😱💔💔
۴ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Hhhh
0اضطراب رو با همه سلولهام حس میکنم، وقتی نگاهش رفت سمت بچه قلبم دردگرفت، کاش اریک یه بار دیگه معجزه عشقشو نشونمون بده 💔