بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و پنجاه و ششم :
لبخند اطمینان بخشی نثارم کرد و با محبت گفت: نگران نباش، خیلی زود برمیگردم.
از فکر رفتنش و شدت ناراحتی حالت تهوع بهم دست داد و تند تند سرم رو به چپ و راست تکون دادم.
- تنهام نذار...
هنوز اریک چیزی نگفته بود که گرتا بلند شد.
- تو کنارش بمون، من میرم و دکتر رو میارم.
اخم کمرنگی بین ابروهاش نشست و راهش رو سد کرد.
- نمیشه، تو پیش آیرین و بچه باش، خودم میرم.
- اگه تو کنارش بمونی
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
hana
0فک کنم آلیستر بود اومد انتقام بگیره
۱ ساعت پیشمریم
0وای چی شد الان😢.ممنونم عزیزم خسته نباشی ❤️❤️
۲ ساعت پیشماهی
0من تا فردا دیوونه میشم خدایاا😥😥
۵ ساعت پیشماهی
0چرا الان که دارن اروم زندگی میکنن چرا الان که تازه پدر شده نه نمیتونم باور کنم این اتفاق نمیتونه بیوفته
۵ ساعت پیشماهی
0ایم اتفاق نمیتونه بیوفته مگه نهه🥺🥺
۵ ساعت پیشAvin
1یه چیزی خوندم یجا می گفت بعضی آدما نمیان که بمونن، میان تا یه بخشی از وجودتو با خودشون برای همیشه ببرن..
۵ ساعت پیشAvin
0تک تک کلماتش تو سرمن مثل یه تصویر واضح و روشن انگار منم اونجا بودمو همه چیزو دیدم و با تموم وجودم احساس کردم.. بمیرم براتوون 😭💔
۵ ساعت پیشAvin
0یه چیزی تو وجودمنم مرد و شکسته و هزار تیکه شده نمیتونم تایپد کنم😭😭
۵ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Nana
0یعنی چی؟ کی میتونه پیداشون کرده باشه؟ وای