پارت سی و پنجم :

هشدار:
درگیری‌های ذهنی هامون با سبک سیال ذهن نوشته شدن. یکی از مشخصه‌های این سبک نویسندگی، بی‌نظمی و در هم بودن اتفاقات و بازه‌ی زمانی خاطراته.
ذهن وقتی شدیدا درگیر فکر کردن میشه، اتفاقات رو در هم می‌ریزه و این سبک هم اشاره به همین موضوع داره.
ـــــــــــ
توی اتاق کارش رفت.
صندلی سفید رنگ چرمی را کنار پنجره مشرف به حیاط گذاشت و همان جا نشست.
توی موناکو که بود دلش میâ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت درسا در رمان سیاه زخم درسا
تصویر شخصیت هامون در رمان سیاه زخم هامون
تصویر شخصیت ساغر در رمان سیاه زخم ساغر
تصویر شخصیت همایون در رمان سیاه زخم همایون
تصویر شخصیت هومن در رمان سیاه زخم هومن
تصویر شخصیت درسا و هامون در رمان سیاه زخم درسا و هامون
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    گیسو رو ولی خوشم نمیاد ازش 😞😞

    ۲ ساعت پیش
  • ایلما

    0

    میگما هامون و درسا خیلی بهم میان🥹ایشالو بزودی زود بهم علاقه مند بشن من که دیگه طاقت ندارم 🫠🫠

    ۲ ساعت پیش
  • آمینا

    2

    هامون بچه بوده تخس بوده ها.گیسو چه مزه کرده براش هامون

    ۲ روز پیش
  • میو

    0

    اگه دوباره بره سراغ گیسو واقعا حس بدی میگیرم😖

    ۹ ساعت پیش
  • Malus

    0

    با اینکه دست هامون کج بود ولی دلم براش سوخت..🥲

    ۱۵ ساعت پیش
  • میو

    0

    خیلی گناه داشت مطمئنم به یه دلیلی اینکارو کرد شاید حسودیش میشد

    ۱۰ ساعت پیش
  • میو

    0

    تهمینه با اینکه فهمید کاراونه و دلشم خیلی شکونده بودن ولی بازم هواشو داشت😢

    ۱۰ ساعت پیش
  • Malus

    0

    خانواده فیروزی اینا خیلی بامزه و دوست داشتنی ان؛ منو یاد جمع های خانوادگی دنیز با خاله سوزان اینا می اندازه🥲

    ۱۵ ساعت پیش
  • Malus

    0

    وای پیراشکی گوشتای معروف تهمینه..😂🤝🏿

    ۱۵ ساعت پیش
  • ثنا

    0

    عالی بود خسته نباشی😂😍😍

    ۱۶ ساعت پیش
  • Mobina

    1

    همه وقتی میخوان برن خونه مامانشون صبح زود پا میشن میرن😂😁

    ۲ روز پیش
  • Z.k

    2

    سپاس مهر بانو 🥰🥰قلمت مانا🥰🥰

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    1

    وایی چرا هامونو انقد اذیت کردن اصلا این منوچهر نفرت انگیز بود هامون خیلی تنهاست بیچاره 🤧درسام بلاخره رفت پیش خانواده اش هامون تعجب کرده که سر صبح رفته میگما هامون فهمیدم چقدر درسا از اینجا منتفره

    ۳ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خب هامون دستش کج بود واقعا😂💔

    ۳ روز پیش
  • نسترن

    1

    یعنی هامون و درسا با هم مچ میشن؟؟ منکه دوس دارم بشن

    ۳ روز پیش
  • مارال

    2

    تهمینه با هامون چه مهربون بود❤️❤️ پس فقط به بیچاره دلوین روی خوش نشون نمیداد🫠🫠

    ۳ روز پیش
  • محرابی

    1

    عزیزم چقدر رابطه دوتاخواهرزیباست که انقدر همودوست دارن. آخی این مامان پوری چه خوش خیاله که باعشق عروسی کرده نوه ش. ممنون آزاده جون عالی مثل همیشه خدا قوت

    ۳ روز پیش
  • مهسا

    0

    مادرش هر چی بوده بچه کوچیک چه گناهی داشته که بهش فحش میدادن..

    ۳ روز پیش
  • مهسا

    1

    کم کم سروکله سورن خوشگله داره پیدا میشه.. بهه بهه

    ۳ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️