سیاه زخم به قلم آزاده دریکوندی
پارت سی و چهارم :
میز شام را چیده بودند و لوسترهای خانه همگی روشن...
اردشیرخان در گوشهای از سالن خودش تنهایی روی تشکچهای مخملی نشسته بود و شطرنج بازی میکرد.
عصایش را کنار صورتش ستون کرده بود و با دقت به مهرهها زل زده بود.
توپ تئو که پرت شد و ردیفی از سربازها را به هم ریخت اخمهای پیرمرد بیچاره توی هم رفت.
- پدر سگ!
روی یکی از مبلمان چرمی سالن، دست به سینه نشسته بودم و به جست و خیز تئو نگØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
مینا
0درسته پتانسیل نداره اما وقتی نویسنده به این موضوع فکرکرده که راجبش یک رمان بنویسه نباید تا این حد بیخود میبود . الان دارم فکر میکنم نویسنده چطور حتی به ذهنش خطور کرده که راجب این شخصیت که چیزی برا عرضه نداره داستان بنویسه انگار حضورش حتی برای این رمان غیر ضروری هست. انتظار بیشتری داشتم واقعا🫠🫠
۱۳ ساعت پیشمیو
0مگه دربارش رمانی نوشته شده؟قراره جایی شخصیت اصلی باشه؟
۱۱ ساعت پیشمیو
0ولی اینطور نیست که هیچ چیزی برای عرضه نداشته باشه ویژگی های بدش رو باقی کاراکترام دارن ولی یکجا ندارن😂 درسته که برای خودش کاری نمیکنه اگه بهش پول ندن لنگ میمونه روی پای خودش نیست همیشه غر میزنه گلایه میکنه نمک نشناسه بی ادبه ولی خب اگه قرار بود همه کاراکترا دوست داشتنی باشن غیر واقعی میشد
۱۱ ساعت پیشمیو
0فک کنم من تنها کسیم که امید دارم همایون رشد اخلاقی کنه ازش روهای دیگه ایم ببینیم🤧 برام خاکستریه با اینکه گاهی واقعا ازش چندشم میشه دلم براش میسوزه انگار زندگیش توی یه دور باطل گیر کرده ادمای اینطور سر به هوا معمولا ازدرون اعتماد به نفسم ندارن فقط بیرونشون سرخوشه
۱۱ ساعت پیشمیو
0ازاده جون میشه یکم راجب همایون بگی ؟منظورم توصیف شخصیتشه البته ممکنه بخوای خودمون به مرور با شخصیت هایی که خلق کردی اشنا بشیم🫠 دلم میخواد کله همه کاراکترارو باز کنم توشو ببینم 😂به نظرم همشون خیلی واقعی شدن خیلی خوب شخصیت پردازی شدن میشه درکشون کرد مثل یه انسان دیدشون
۱۱ ساعت پیشثنا
0عالی بود عزیزم خسته نباشی 😂😂 افرین هامون دمت گرم سیلی کم بود باید دوباره خاکش میکردی
۱۷ ساعت پیشMobina
1هامون جان چقدرم غیرتیی میشنن خیلی کراش میشه یه جوری زد من دلم خنک شد😁😮 💨
۲ روز پیشمحرابی
0یکی دهن این همایونو ببنده بیشعور هرچی به دهنش میاد میگه همون حقت بود اززیر خاک درنمیاوردنت. دلم برای هامون سوخت اقبال بدکرد درحقش. ممنونم زیبا بود
۳ روز پیشنسترن
0عجب چکی جیگرم حال اومد.
۴ روز پیشآمینا
1همایون حرف دهنتو بفهم.چه چک جانانه ای شیرمادر و نان پدر حلالت هامون خان.افسانه انگار از درسا ناراحته رفتارش یجوری بود
۴ روز پیشRoghayyeh
2هامون مهربونی بهت میاد ادامه بده
۴ روز پیشRoghayyeh
1با حرف دایی اردشیر حال کردم خوب میگه حقش بود
۴ روز پیشدویار ❤️
1دلم برای هامون سوخت 😟خیلی تنهاست 😟 این دوتا کی عاشق هم میشن که هامون از تنهایی دربیاد ،درسا خانوادش رو داره میتونه بره و بیاد ولی اون کسی رو نداره
۴ روز پیشفاطمه
1اره واقعا مهسا قشنگ گف کی بشه سورنم بیاد تو قصه
۴ روز پیشمهسا
5البته میدونم شاید مورد حمله قرار بگیرم.. ولی خوب شد که درسا زن هامون شد.. چی بود هومن مث شیر پاکتی بود
۵ روز پیشمهسا
3شدیدا دوست دارم به قسمت هایی برسه که سورن وارد میشه
۵ روز پیشمهسا
1هامون و منوچهر و اقبال سه داداشی زدن تو کار خلاف..
۵ روز پیشچمران
1قلمتون مانا حجم پارت های ارسالی روبیشتر کنید
۵ روز پیشLeila
3عالی بود آزاده جان خسته نباشی🌹🙏
۵ روز پیش
لطفا صبر کنید...

Malus
0حالا می فهمم چرا گفتین همایون ارزش شخصیت اصلی یه رمان بودن و نداره..