پارت چهل و یک :

همین که چند دقیقه پیش از من انتظار داشت حالش را بپرسم، حالا حتی حاضر نبود جواب یک سؤال ساده ام را بدهد.
اما مگر خودم چه رفتاری با او داشتم؟
دستم را در موهایم فرو بردم و با کلافگی گفتم:آیدا
ایستاد، ولی برنگشت.
_ چیه؟
از لحنش خوشم نیامد .
_ با توام. پات رو پرسیدم.
این بار برگشت و نگاهم کرد.
_ ممنون که بالاخره یادت افتاد منم توی این خونه زندگی می‌کنم.
فکم منقبض شد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    واقعا غرور بیجا و لجبازی میتونه یه رابطه عاشقانه رو نابود کنه

    ۲ ساعت پیش
  • آرتمیس

    0

    آقای دکتر برگاش ریخته😂😂حقته واقعا حالا درسته آیدا اشتباه کرده ولی تو هم زیادی مغرور خودخواهی اگه داستانو اول تعریف میکردی کار به اینجا نمیرسید

    ۳ ساعت پیش
  • آرتمیس

    0

    واقعا بی محلی جواب میده آفرین آیدا🤝

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️