پارت چهل و یک :
همین که چند دقیقه پیش از من انتظار داشت حالش را بپرسم، حالا حتی حاضر نبود جواب یک سؤال ساده ام را بدهد.
اما مگر خودم چه رفتاری با او داشتم؟
دستم را در موهایم فرو بردم و با کلافگی گفتم:آیدا
ایستاد، ولی برنگشت.
_ چیه؟
از لحنش خوشم نیامد .
_ با توام. پات رو پرسیدم.
این بار برگشت و نگاهم کرد.
_ ممنون که بالاخره یادت افتاد منم توی این خونه زندگی میکنم.
فکم منقبض شد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مهسا
0واقعا غرور بیجا و لجبازی میتونه یه رابطه عاشقانه رو نابود کنه