سرو پناه به قلم هاجر منتظر
پارت پانزده :
رؤیا با حرفهای محمد به اوج رفت و قلبش ضربان گرفت. خم شد و صورت محمد را بوسید. محمد شکلکی با دهانش درآورد و گفت:
- إشویِه إشویِه، بَعَد واحِد. «کمه کمه، یکی دیگه».
رؤیا صورتش را با کف هر دو دستش پوشاند:
- مَرَض، اِشکُذُر بیجنبه. «کوفت، چقدر بیجنبهای».
محمد دستهایش را از روی فرمان در دوطرفش باز کرد:
- بویِه أنا مِن اَوَل مَا چِنِت هِچی؟ إنتی هِچ قِ
لطفا صبر کنید...
