خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت نود و پنجم :
خود من هم متاسفانه هیچ دستمالی همراهم نبود پس مجبور شدم دست دراز کرده و دستمال کت او را بگیرم.
لعنتی! آرایش زیادی که نداشتم اینطور گارد گرفته بود و زور میگفت!
آفتاب گیر را پایین دادم و همان نیمچه آرایش را هم به زور پاک کردم.
توی دلم تمام آب و اجدادش را مستفیض کردم و بلاخره زمانی که کارم تمام شد آفتاب گیر را بالا دادم.
به سمت او برگشتم و با غیظ گفتم :
_ خوب شد حالا؟!
لطفا صبر کنید...
