پارت نود و چهارم :

اوه چه عقاید خاصی! در جوابش سر تکان دادم که قدمی نزدیک تر شد و فاصله را کمتر کرد.
_ چرا امشب میخوای با خان دایی بری توی اون مهمونی که هیچیش معلوم نیس؟!
اصلا می دونی کجا قراره پاتو بذاری؟! آره تلما؟! متوجهی که چه خطری ممکنه جونتو تهدید کنه؟!

کلافه شدم. نه از حرف هایش...بلکه از واقعیت تلخی که به رویم زد.
او هیچی از واقعیت نمی دانست. او از این اجبار لعنتی خبر نداشت.
زبانم را از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ابرا

    0

    لب لوچه بدش نمیاد

    ۴ روز پیش
  • ابرا

    0

    دقیقاً بشیر خان هم از لب لوله بدش نمیاد

    ۴ روز پیش
  • هناسه

    1

    الان باز ی تیکه بهش میندازه مثلا میگه اگه دستمال بنظرت کثیفه میخوای با دهن و لب هام برات پاکشون کنم؟🤣🤣

    ۴ روز پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣

    ۴ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️