خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت نود و چهارم :
اوه چه عقاید خاصی! در جوابش سر تکان دادم که قدمی نزدیک تر شد و فاصله را کمتر کرد.
_ چرا امشب میخوای با خان دایی بری توی اون مهمونی که هیچیش معلوم نیس؟!
اصلا می دونی کجا قراره پاتو بذاری؟! آره تلما؟! متوجهی که چه خطری ممکنه جونتو تهدید کنه؟!
کلافه شدم. نه از حرف هایش...بلکه از واقعیت تلخی که به رویم زد.
او هیچی از واقعیت نمی دانست. او از این اجبار لعنتی خبر نداشت.
زبانم را از
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ابرا
0لب لوچه بدش نمیاد