خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت نود و سوم :
آخ که دلم خنک شد وقتی با اخم های درهم جوابش را داد و قدمی عقب رفت.
_ بدین خانم پرو کنه!
بیچاره از اینکه اینطور ضایع شد ؛ خودش را جمع و جور کرد و و لباس به دست به سمت من آمد.
_ بفرمایید داخل اتاق پرو...
پشت چشمی برایش نازک کردم و با قدم های بلند و عصبی وارد اتاق شدم اما قبل از بستن در؛ لباس را از دستش گرفتم :
_ خودم می پوشم!
و بعد در اتاق را به روی نگاه ماتش محکم به
لطفا صبر کنید...
