خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت نود و دوم :
کمی با نگاه خیره اش براندازم کرد و بعد خیلی آرام انگشتانش از دور بازویم باز شد:
_ زنگ زدم بپری پایین! باز دو ساعت منو علاف خودت نکنی!
وای که این مرد چهقدر روی اعصاب بود !
خدایا کمی صبر....کمی تحمل!
پوفی کشیدم و سر تکان دادم:
_ گفتم که باشه! زنگ زدی جلدی می پرم پایین خوبه؟!
_ خوبه!
حرفش را زد و با سینه ی ستبر و قدم های محکمی از کنارم گذشت.
نگاه از رفتنش گرفتم و
لطفا صبر کنید...
