ساکن پلاک 13 به قلم فاطمه اصغری
پارت بیست و نهم :
اخمهای فرهاد از بیادبی و گستاخی او درهم شد. دستی روی بازوی امیرحسین زد. میخواست بگوید پشیمان شده که زری پشت سر مستانه ظاهر شد. چادر رنگیاش را تا روی صورتش جلو کشیده بود. برخلاف مستانه، او آرام بود و خوشبرخورد.
- کیه دخترم؟ بفرمایید آقا؟
فرهاد نگاهی به زن انداخت. چشمهایش، جفت چشمان دختر بود؛ با این تفاوت که گویی چشمان دختر را به آینده و سنین میانسالی برده بودند. وگر
لطفا صبر کنید...
