ساکن پلاک 13 به قلم فاطمه اصغری
پارت بیست و هشتم :
حامد روی تک پلهی خانهی مادربزرگش نشسته و توپش را وسط دو پایش روی زمین گذاشته بود. مستانه که جلوتر رفت و روبرویش ایستاد، سریع از جا پرید و سیخ ایستاد.
مستانه نگاهی به او انداخت. چقدر حالت نگاهش شبیه بچگیهای خودش بود؛ ترس و جسارت هر دو در نگاهش بود اما معلوم بود اگر چیزی بخواهد، از خواستش پا پس نمیکشد.
خیلی عادی نگاهش کرد و به رویش نخندید. لحنش را مهربان و لوس نکرد تا حاÙ
لطفا صبر کنید...
